فرزندآوری یا فرزندپذیری؛ مسئله این است!

در بیست سال گذشته، در فلسفه تحلیلی غرب توجه به مسائل اخلاقیِ تشکیل خانواده بسیار بیشتر شده است. فیلسوفها این پرسشها را مطرح کردهاند که آیا از نظر اخلاقی مجازیم بچهدار شویم؟ آیا وظیفه داریم بهجای بهدنیا آوردن فرزند، سرپرستی کودکی را به عهده بگیریم؟ و چطور میتوانیم نگاهمان را به مفهوم پدر و مادر بودن از ریشه تغییر دهیم؟ نکته مهم این است که این بحثها تحت تأثیر مسائل پیچیده اجتماعی و سیاسی قرار دارند و پایهای برای تصمیمگیریها و اقدامات احتمالی دولتها میسازند. این گفتوگوها روزبهروز دقیقتر و موشکافانهتر میشوند و در دوران همهگیری، همراه با افزایش آگاهی عمومی درباره جنبشهای عدالت نژادی و بحرانهای زیستمحیطی، نیاز به آنها بیش از هر زمان دیگری حس میشود.
فرزندپذیری و سرپرستی در برابر فرزندآوری
در اینجا دو نکته ساده وجود دارد: اول اینکه همه بچهها حق دارند از مراقبت و محبت برخوردار شوند. دوم اینکه عقل و منطق میگوید مراقبت از کودکانی را که در حال حاضر در دنیا هستند و نیاز به کمک دارند، در اولویت بگذاریم. این دو نکته ما را به این دیدگاه میرساند که بهجای بهدنیا آوردن بچههای جدید، رسیدگی به کودکان نیازمند فعلی یک مسئولیت اخلاقی است. در نوشتههای فیلسوفانی مثل تینا رالی و دانیل فردریش، همین دیدگاه مبنای این باور است که ما وظیفه داریم بهجای فرزندآوری، کودکی را به فرزندی بپذیریم.
گرچه از نظر اخلاقی فرزندپذیری کاری تحسینبرانگیز به حساب میآید، اما هنوز هم اصلاً روشی رایج و همهگیر نیست. بیشتر جوامع برای فرزندپذیری ارزش قائلند، اما نه تا آن اندازه که حمایتهای لازم را فراهم کنند تا این کار هم درست مثل بهدنیا آوردن فرزند، راهی در دسترس و برابر برای بچهدار شدن باشد. افراد بسیار کمی هستند که از همان ابتدا، والدگری غیرزیستی (سرپرستی فرزندی غیر از بچه خونی خود) را بهطور جدی بهعنوان یک گزینه در نظر بگیرند؛ بهویژه در شرایطی که هیچ مانع و مشکلی برای بچهدار شدن طبیعی خودشان وجود نداشته باشد.
بهطور کلی، بهدنیا آوردن فرزند در مقایسه با سایر روشهای تشکیل خانواده، گزینهای بهتر و برتر به حساب میآید. این موضوع با توجه به نگاه رایجی که بچهدار شدن بیولوژیک و «طبیعی» را هنجار اصلی میداند، چندان هم عجیب نیست. در بیشتر جوامع و در اغلب گفتوگوهای فرهنگی، داشتن فرزند خونی بخشی جداییناپذیر از یک زندگی شاد تلقی میشود که به زندگی معنا میبخشد و شادی میآورد. به همین دلیل، با اینکه خیلیها قبول دارند سرپرستی گرفتن کودک یک کار خیر و پسندیده اجتماعی است، اما این نگاه مدام زیر سایه تشویقهای گسترده، حمایتهای نابرابر اجتماعی و جشن گرفتنهای مداوم برای فرزندآوری طبیعی کمرنگ میشود.
در زمان نگارش این متن (فوریه ۲۰۲۱)، رسانههای بریتانیا مشغول جشن گرفتن این خبرند که دو نفر از اعضای خاندان سلطنتی، یعنی هری مانتباتن، ویندزور و مگان مارکل، در انتظار تولد دومین فرزندشان هستند. خانواده سلطنتی نمونهای بارز از رویکرد نهادینهشده و ریشهداری است که بر فرزندآوری تأکید دارد؛ در کانون نظام پادشاهی، این باور حاکم است که «تبار و پیوند خونی» اصل و اساس است و قدرت متعلق به کسانی است که با یک حق ولادت مشخص به دنیا میآیند. بنابراین اصلاً عجیب نیست که شهروندان در کشورهایی با حکومت پادشاهی، مانند بریتانیا و کانادا، بیشتر به سمت بهدنیا آوردن فرزند گرایش داشته باشند؛ زیرا ساختار نظام سلطنتی از اساس مانع فرزندپذیری است و رئیس حکومت هرگز نمیتواند یک فرزندخوانده باشد.
این فشارهای همهجانبه برای تشویق به فرزندآوری، فقط بچههای تحت مراقبت و بیسرپرست را به حاشیه نمیرانند (هرچند همین هم بهتنهایی خیلی بد است)؛ بلکه والدین آیندهای را هم که دچار ناباروری هستند به این سمت سوق میدهند که فرزندپذیری را آخرین چاره بدانند: یعنی تنها پس از امتحان کردن روشهای پرهزینه و چهبسا پرخطر درمان ناباروری، به فکر گرفتن سرپرستی کودک بیفتند.
موانع فرزندپذیری فقط اجتماعی و فرهنگی نیستند، بلکه موانع قانونی و اداری هم در این میان وجود دارد. فشاری که روی دوش والدین متقاضی فرزندپذیری گذاشته میشود در مجموع سنگین و ناعادلانه است؛ مواردی مثل گذراندن دورههای آموزش مهارتهای فرزندپروری، ارزیابیهای دقیق پزشکی (از جمله معاینات روانشناختی)، بررسیهای مالی، گواهی عدم سوءپیشینه کیفری، و همچنین بازرسیهای مکرر از وضعیت خانه و شرایط زندگی. کسانی هم که متقاضی سرپرستی موقت هستند، باید دقیقاً از مراحل غربالگری فشرده و مشابهی عبور کنند.
مسئله این نیست که اگر این نظارتها و سختگیریها کلاً برداشته شوند شرایط بهتر میشود – چرا که این روندها تضمین میکنند از کودکان فرزندخوانده یا تحت سرپرستی بهخوبی مراقبت شود – بلکه نکته اصلی، تفاوت فاحشی است که میان این فرایند و بچهدار شدن به شیوه طبیعی (زیستی) وجود دارد. والدینی که خودشان بچهدار میشوند از هیچکدام از این مراحل سنجش و صدور مجوز صلاحیت والدگری رد نمیشوند. همانطور که کارولین مکلئود و اندرو باترل استدلال میکنند[1][2]، این وضعیت نوعی تبعیض علیه خانوادههای فرزندپذیر، خانوادههای دارای سرپرستی موقت و بهطور کلی خانوادههای غیرزیستی است.
داشتن فرزند زیستی خودش کار پرچالشی است (بهویژه اگر به روشهای درمان ناباروری نیاز باشد)، اما از نظر اجتماعی، قانونی و اداری، فرزندپذیری و روشهای مراقبتی مشابه با موانع بسیار بیشتری روبهرو هستند. به همین خاطر اصلاً جای تعجب نیست که والدین آینده معمولاً بهجای پذیرش سرپرستی یا نگهداری موقت، ترجیح میدهند خودشان بچهدار شوند.
فرزندپذیری و رفاه کودک در دوران همهگیری
همهگیری کووید-۱۹ نابرابریهای اقتصادی، شکافهای نژادی و ضعفهای سیستمهای حمایتی جامعه را بیش از پیش آشکار و بدتر کرد. سیستمهای فرزندپذیری و رفاه کودک هم از این قاعده مستثنا نبودند و مسائلی که تا اینجا گفتیم در دوران این بحران جهانی وخیمتر شدند. تنها چند هفته بعد از اینکه سازمان بهداشت جهانی در مارس ۲۰۲۰ اعلام کرد با یک همهگیری روبهرو هستیم[3]، اثرات منفی قوانین و سیاستهای اجتماعیِ قبلی و تازه بر سیستمهای رفاه کودک کمکم خود را نشان داد. تمرکز ما روی بریتانیا، کانادا و آمریکاست، چون بیشتر پژوهشها و نوشتههای انگلیسیزبان درباره فرزندپذیری و رفاه کودک در این کشورها منتشر شده، هرچند همین روند در کشورهای دیگر هم وجود دارد.
این مسائل صرفاً چند دردسر یا مشکل ساده نبودند؛ قرنطینهها و محدودیتهای رفتوآمد خانوادگی، خودشان مستقیماً به بچهها آسیب رساندند و آنها را در برابر سوءاستفاده و خشونت خانگی آسیبپذیرتر کردند. تعطیلی مدرسهها و دستور ماندن در خانه باعث شد کودکانی که خشونت را تجربه میکردند، سختتر بتوانند از معلمها، مددکاران یا اطرافیان کمک بخواهند. در همین دوران، خطوط کمکی و اورژانس اجتماعی کودک با جهش شدیدی در تعداد تماسها و پیامها روبهرو شدند و بچهها از فشارهای روحی روزافزون ناشی از شرایط اسکان، مشکلات مالی خانواده و مسائل سلامت روان خبر دادند.
کمبود ارتباطات اجتماعی باعث شد آسیبهایی که ممکن است بچهها متحمل شوند هم پنهان و نادیدنی بماند؛ آسیبهایی مثل فشارهای روحی ناشی از داغ از دست دادن عزیزان، مشکلات مالی خانوادهها که آنها را از درآمد باثبات یا سرپناه امن محروم کرده، و همچنین آسیبهای جنسیتی علیه دختران و نوجوانان دارای گرایش جنسی متفاوت، از جمله مبتلایان به اختلال هویت جنسی، وجود دارد. از سوی دیگر، کودکان مهاجر، پناهجو و بچههایی که در مناطق جنگی زندگی میکنند با خطرات چندبرابری برای سلامت و رفاهشان روبهرو هستند، چون همچنان از امکانات اولیه زندگی مثل دسترسی به آب و بهداشت، خدمات درمانی و شرایط زیستی مناسب محرومند.
کودکانی که در شرایط عادی ممکن بود نیازمند مراقبت یا واجد شرایط فرزندپذیری تشخیص داده شوند، در دوران همهگیری نادیده گرفته میشوند؛ از طرفی ممنوعیتهای سفر و سختگیری در مرزها هم فرصتهای فرزندپذیری بینالمللی را بهشدت کاهش داده است. این موضوع درست زمانی اتفاق افتاده که کشورهای مبدأ هم پذیرش بینالمللی کودکان را بهشدت محدود کردهاند و آمار آن در کشورهای مقصد طی چند سال گذشته با افت شدیدی روبهرو شده است. برای مثال، تعداد کودکانی که طی پنج سال گذشته در بریتانیا به فرزندی پذیرفته شدهاند، بیش از یکسوم کاهش یافته است. در کانادا هم آمار فرزندپذیری بینالمللی به شکل چشمگیری سقوط کرده است. دلایل مختلفی برای این مسئله وجود دارد؛ از جمله تلاش کشورهای مبدأ برای تشویق فرزندپذیری در داخل کشور بر پایه «مصلحت کودک»، سیاستهای محدودکننده در روابط بینالملل، و احتمالاً استانداردهای سختگیرانهتر کنوانسیون لاهه درباره فرزندپذیری بینالمللی[4].
همهگیری کرونا چالشهای بیشتری را هم برای نوجوانانی رقم زده است که به سن خروج از پوشش حمایتی میرسند. در بریتانیا، حدود یکسوم کودکانی که در سیستم سرپرستی موقت نگهداری میشوند، با رسیدن به ۱۸ سالگی از این سیستم خارج میشوند. شرایطی مشابه، هرسال روی زندگی هزاران نوجوانی در کانادا و آمریکا که به سن خروج از حمایت میرسند اثر میگذارد، هرچند برخی استانها و ایالتها حمایتهای محدودی را تا سن ۲۱ یا ۲۴ سالگی برای آنها ادامه میدهند.
حتی در شرایط عادی و بدون همهگیری هم جوانانی که به سن خروج از پوشش حمایتی میرسند، بیشتر از دیگران در معرض خطر فقر، بیخانمانی، مشکلات سلامت روان، کشیدهشدن به سمت جرم و جنایت و افتادن به زندان قرار دارند. وقتی بودجههای مربوط به تحصیل، مسکن، خدمات درمانی (از جمله سلامت روان) و کمکهای اشتغالزایی آنها قطع میشود، این جوانان بدون کمترین حمایتی رها میشوند. در نتیجه، احتمال اینکه مدرسه را ترک کنند یا از دانشگاه انصراف دهند و با بیکاری و بیپولی و شرایط سخت مالی روبهرو شوند، خیلی بیشتر از همسنوسالهایشان است.
همهگیری کرونا این محرومیتهای ریشهای را حتی سختتر و پیچیدهتر کرده است. برای کسانی که هیچ شبکه حمایتی خانوادگی ندارند، چالشهای پرشمار زندگی مستقل با رکود اقتصادی ناشی از همهگیری و نرخ بیسابقه از دست رفتن شغل و ناامنی درآمد چندبرابر شده است. برای بسیاری از این جوانان، حتی زمانی که کمکهای دولتی تا بعد از ۱۸ سالگی هم ادامه مییابد، قطع ناگهانی مسئولیت سرپرستی دولت بیشتر شبیه طرد شدن یا رها شدن به حال خود است تا یک گذار آرام و همراه با حمایت به سوی دوران بزرگسالی.
در پاسخ به بحران همهگیری، برخی ایالتهای آمریکا و بعضی استانهای کانادا دایره برخی حمایتها را برای جوانانی که به سن خروج از سیستم حمایتی رسیدهاند گسترش دادند. اما این حمایتها هم از نظر مدتزمان و هم از حیث اثربخشی واقعی، بسیار محدود هستند. درست در دورانی که بیشتر جوانان برای کمکهای مالی، مسکن و حمایتهای عاطفی به خانوادههای خود تکیه میکنند، نوجوانان تحت پوشش سرپرستی ناچار شدهاند کاملاً تنها از پس مخارج و سختیهای زندگی بربیایند.
علاوه بر این، راهکارهای مهار ویروس مثل قرنطینهها و محدود کردن رفتوآمد به اعضای خانه، نگاه سنتی به «خانواده هستهای» را دوباره زنده و تقویت کرده است. وقتی مردم در دوران بحران به درون کانون خانواده زیستی خود پناه میبرند، هنجارهای اجتماعی (بهویژه گرایش به بچهدار شدن به شیوه طبیعی) دوباره طوری پررنگ میشوند که به ضرر فرزندخواندهها و کودکان حاضر در سیستمهای سرپرستی موقت تمام میشود. این موضوع، دوراهی میان فرزندآوری و پذیرفتن سرپرستی کودک را واضحتر از همیشه نشان میدهد: اگر واقعاً به فکر بچهها هستیم و میدانیم که همهگیری دشواریهای زندگی کودکان تحت سرپرستی را بیشتر کرده، پس چرا باید بهجای مراقبت از کودکانی که همین الان در دنیا هستند و شرایطشان دارد سختتر میشود، بچههای جدیدی به دنیا بیاوریم؟
جنبش «جان سیاهپوستان مهم است» و بیعدالتیهای نژادی
در رسانهها و میان افکار عمومی، آگاهی روزافزونی درباره اثرات مخرب و سرکوبگرانه برتریطلبی سفیدپوستان شکل گرفته است. در اینجا پیوند و تلاقی سیاستهای دوران همهگیری، مسئله فرزندآوری و جنبش «جان سیاهپوستان مهم است (BLM) بهخوبی دیده میشود. سال گذشته در واکنش به خشونت پلیس و کشته شدن مردان، زنان و کودکان سیاهپوست در آمریکا، اعتراضات گستردهای از سوی این جنبش شکل گرفت. این اعتراضات بازتاب رسانهای وسیعی داشت و آگاهی عمومی را درباره انواع خشونتهای ساختاری علیه سیاهپوستان و دیگر رنگینپوستان بالا برد؛ ساختارهایی که نظارتهای نژادپرستانه بر حق باروری و فرزندآوری هم بخشی از آنهاست.
برخی افراد جنبش «جان سیاهپوستان مهم است» را جنبشی برای «عدالت باروری» میدانند؛ جنبشی که در برابر دخالتهای حکومت در فرزندپروری سیاهپوستان و خشونتهای جنسی پلیس علیه زنان سیاه ایستادگی میکند. این جنبش نشان میدهد که خشونت دولتی، حق والدین سیاهپوست برای تربیت و بزرگ کردن فرزندانشان را زیر پا میگذارد و رفتارهای خشونتآمیز پلیس علاوه بر مردان، زنان سیاهپوست را نیز آماج حمله قرار میدهد.
آدرین دیویس[5] و دوروتی رابرتز[6]، در کنار دیگر پژوهشگران، نمونههای گوناگونی از آسیبهای تحمیلشده از سوی دولت علیه زنان سیاهپوست در دوران بردهداری آمریکا را نشان دادهاند. برای مثال، از زنان سیاهپوست برای منافع سیاسی و اقتصادی به سود بردهداران سوءاستفاده میشد؛ آنها وادار میشدند «نیروی کار برده» را از طریق زایمان بازتولید کنند و بچهدار شدنشان در دوران اسارت، اساساً محصولی از ظلم و ستم بود. زنان سیاهپوست به کارهای جنسی اجباری وادار میشدند و در روند بارداری و فرزندآوری، از استقلال فردی، حق تصمیمگیری برای سرنوشت خود و شأن انسانی محروم بودند.
روش دیگر برای هدف قرار دادن توانایی فرزندآوری زنان، عقیمسازی اجباری یا تحمیلی بوده است. زنان اقلیتهای نژادی همواره هدف اصلی برنامههای عقیمسازی بودهاند؛ بهگونهای که روشها و داروهای ضدبارداری طولانیمدت با تأیید دولت، بدون رضایت آنها و اغلب با کمترین نظارت پزشکی به آنها تحمیل میشد. زنان بومی در آمریکای شمالی در مقیاسی گسترده و بدون رضایت خودشان عقیم شدند؛ اقدامی ضدفرزندآوری که خیلیها آن را مصداق بارز نسلکشی میدانند. عقیمسازی در سراسر جهان همواره روشی با حمایت دولتها برای کنترل جمعیت بوده و هنوز هم ادامه دارد؛ روشی که مشخصاً اعضای گروههای نژادی تحت ستم (بهویژه زنان) را هدف قرار میدهد.
علاوه بر این، زندانی کردنِ دستهجمعی مردان و زنان بومی و رنگینپوست در آمریکا، کانادا و نقاط دیگر، آسیب شدیدی به امکان بچهدار شدن اعضای این گروهها وارد کرده است. جداسازی نژادی از طریق حبسهای گسترده، عملاً باعث کاهش چشمگیر نرخ زادآوری در میان اقلیتهای نژادی شده است؛ اقلیتهایی که بخش بسیار بزرگی از جمعیت زندانها را تشکیل میدهند. محدود کردن ملاقاتهای زناشویی و محروم کردن زندانیان از فناوریهای کمکباروری، از جمله روشهایی است که نشان میدهد سیستم زندانها مثل جنبشهای بهنژادی نوین عمل میکند تا آزادی فرزندآوری را از گروههای خاصی سلب کند.
در بستری از تاریخ بردهداری و استعمار، عقیمسازیهای دولتی و از هم پاشیدن خانوادههای سیاهپوست و بومی بهخاطر زندانهای طولانی، حقوق باروری به موضوعی کاملاً نژادی در آمریکا و سایر کشورها تبدیل شده است. این موضوع ما را به یکی از محکمترین دلایل برای ترجیح دادن فرزندآوری به فرزندپذیری میرساند: بیعدالتیهای باروری که برتریطلبی سفیدپوستان رقم زده، ممکن است بچهدار شدن را در موقعیتی که در حالت عادی اولویت با فرزندپذیری بود، کاملاً موجه کند. همانطور که یکی از ما (ورومی ارسیرادام) پیشتر بررسی کرده است[7]، برای اعضای گروههای تحت ستم نژادی، داشتن یک فرزند زیستی میتواند نوعی ایستادگی و مقاومت سیاسی در برابر ظلم حاکم، یا جلوهای از «عدالت جبرانی» تلقی شود.
این موضوع به زمینههای دیگر پروژههای استعماری و نسلکشی هم گسترش مییابد؛ مانند مدارس شبانهروزی اجباری برای کودکان بومی در کانادا، ماجرای «نسل ربودهشده» در استرالیا، و هولوکاست، که در همه آنها عمل بهدنیا آوردن فرزند اهمیتی نمادین و ویژه دارد. سرکوبهای ضدفرزندآوری و بیعدالتیهای باروری، افراد را (بهعنوان عضوی از گروههای اجتماعی هدف) از توانایی داشتن فرزند محروم کرده است. در این شرایط، بهدنیا آوردن فرزند به این افراد فرصت میدهد تا بارداری، زایمان و مراقبت از کودک را بهعنوان تجربههایی مثبت در آغوش بگیرند، و زنان بتوانند استقلال و حاکمیت بر بدن خود را دوباره به دست آورند.
برای اعضای گروههای تحت ستم نژادی، فرزندآوری میتواند راهی برای رهایی از بیعدالتی نیز تلقی شود: بچهدار شدن نوعی مقاومت سیاسی، جلوهای از عزتنفس و تأکیدی بر ارزش ذاتیِ گروه نژادی فرد است. میتوان گفت که با داشتن فرزندان خونی و زیستی، فرد همبستگی خود را با اعضای گروهش نشان میدهد و این کار همزمان نمادی از رهایی از فشارهای سرکوب باروری و ایستادگی در برابر کمارزشانگاری مداوم آن گروه اجتماعی است.
کنار هم قرار گرفتن دغدغههای عدالت جبرانی و مقاومت سیاسی، ظاهراً توجیهی برای بهدنیا آوردن فرزند فراهم میکند. با این حال، در چنین شرایطی بچهها عملاً به ابزاری برای کنش سیاسی تبدیل میشوند. بهوجود آوردن یک کودک صرفاً با هدف جبران گذشته یا طلب خسارت، برخورد با او بهمثابه یک «وسیله» برای رسیدن به هدف است، نه اینکه او را «هدفی فینفسه» و مستقل در نظر بگیریم (به هر حال، خواستهها و آرزوهای خود کودک تا زمانی که به دنیا نیامده باشد اصلاً قابل بررسی نیست).
گذشته از این نگاه ابزاری به کودکان، ترجیح دادن فرزندآوری زیستی -حتی در قالب جبرانِ بیعدالتیهای باروری گذشته – نیازهای کودکانی را که هماکنون در دنیا هستند و نیاز به مراقبت دارند نادیده میگیرد. برای نمونه، توجه داشته باشید که در مقیاس جهانی، بیشتر کودکانی که نیاز به فرزندپذیری دارند کودکان رنگینپوست هستند. علاوه بر این، در جوامع چندنژادی غربی مثل بریتانیا، کانادا و آمریکا، کودکان و نوجوانان سیاهپوست بخش بسیار بزرگی از سیستم رفاه و نگهداری کودکان را تشکیل میدهند که هیچ تناسبی با درصد جمعیتشان ندارد. در کانادا هم شمار کودکان بومی که تحت سرپرستی دولت هستند، در مقایسه با همسالان غیربومیشان بسیار بالاتر است.
این نابرابری و عدم تناسب نژادی در سیستم رفاه کودک، کاملاً به تاریخ نژادپرستی و استعماری پیوند خورده است که کشورهایی مثل بریتانیا، کانادا و آمریکا بر پایه آن شکل گرفتهاند. ستم به گروههای مشخص در این سیستمها شکلهای مختلفی دارد؛ از جمله نظارت و دخالت بسیار شدیدتر در زندگی خانوادهها و کودکان بومی و رنگینپوست در مقایسه با دیگر خانوادهها. یک نمونه از این تبعیض، رسمِ «هشدارهای بدو تولد» در کاناداست؛ جایی که سازمانهای حمایت از کودکان پیشاپیش به کادر بیمارستان هشدار میدهند که ممکن است نوزاد نیاز به محافظت داشته باشد، و همین هشدارها گاهی باعث میشود نوزاد از همان بدو تولد از خانواده اصلیاش جدا شود. اینگونه اقدامات بر پایه باورهای غلط و ریشهداری انجام میشوند که ادعا میکنند والدین بومی و رنگینپوست توانایی نگهداری و تربیت فرزندانشان را ندارند.
احتمال اینکه کودکان رنگینپوست را از خانوادههایشان جدا کنند و به مراکز سرپرستی موقت بسپارند، بسیار بیشتر از کودکان سفیدپوست است؛ آنها معمولاً مدت طولانیتری در این مراکز میمانند، از خدمات و حمایتهای کمتری برخوردار میشوند و احتمال کمتری دارد که به فرزندخواندگی پذیرفته شوند یا دوباره به آغوش خانواده اصلی خود بازگردند. از طرف دیگر، با کمبود شدیدِ والدین سرپرستی روبهرو هستیم که از «همان نژاد» باشند، و همین موضوع باعث میشود بسیاری از این کودکان به خانوادههای سفیدپوست سپرده شوند.
این واقعیتها این ایده را تقویت میکند که تصمیم به سرپرستی یا به فرزندی پذیرفتن کودکان همنژاد خود نیز میتواند درست مانند بچهدار شدن، نوعی مقاومت سیاسی باشد. در طول تاریخ، گروههای حاکم همواره تلاش کردهاند با از بین بردن پیوندها در جوامع تحت ستم، برنامههای بزرگ استعماری خود را پیش ببرند؛ کاری که تا حد زیادی از طریق جدا کردن عمدی بچهها از خانوادههایشان اتفاق افتاد. برای مثال، سنت «مراقبت عرفی» در جوامع بومی، روشی است که در آن کودکان در بستر همان جامعه و فرهنگ بومی خودشان مراقبت و بزرگ میشوند؛ و این خود نوعی ایستادگی در برابر سیستمهای استعماری نگهداری کودکان به حساب میآید.
نابرابریهای ساختاری باید برطرف شوند. این کار ممکن است اقداماتی از جنس مقاومت سیاسی مثل بهدنیا آوردن فرزند را در بر بگیرد، اما به همان اندازه میتواند شامل فرزندپذیری و سرپرستی موقت هم باشد. ما از کسانی که دلایل مربوط به همبستگی نژادی و عدالت جبرانی برایشان قانعکننده است، دعوت میکنیم که به والدگری غیرزیستی و غیرژنتیکی هم بهعنوان شکل دیگری از مقاومت سیاسی نگاه کنند؛ رویکردی که به نیازهای واقعیِ کودکانی پاسخ میدهد که هماکنون در دنیا هستند و به مراقبت نیاز دارند.
آسیبهای فرزندآوری و جنبش «شورش علیه انقراض»
بهدنیا آوردن یک فرزند، یکی از اثرگذارترین تصمیماتی است که هر فرد میتواند در طول زندگیاش برای محیط زیست بگیرد. همانطور که سیان کین در روزنامه گاردین گزارش میدهد[8]، در بریتانیا بهدنیا آمدن هر کودک سالانه به تولید حدود ۵۸.۶ تن کربن منجر میشود؛ در حالی که برای مثال، آلایندگی ناشی از داشتن یک خودرو سالانه حدود ۲.۴ تن است.
از اواسط قرن بیستم، جمعیت جهان با افزایشی چشمگیر و نگرانکننده روبهرو شده است. در سال ۱۹۵۰، جمعیت کره زمین حدود ۲.۶ میلیارد نفر بود. در حال حاضر این رقم به حدود ۷.۷ میلیارد نفر رسیده و سازمان ملل پیشبینی میکند که تا سال ۲۱۰۰ به حدود ۱۱ میلیارد نفر برسد (تخمینی که در مقایسه با پیشبینی دیانا کول[9] مبنی بر ۲۷ میلیارد نفر تا سال ۲۱۰۰، بسیار محتاطانه و دستپایین است). این رشد پرشتاب به مسائلی مثل کمبود غذا و سوخت و تخریب گسترده محیط زیست دامن میزند.
گرچه مدلهای رشد جمعیت نشاندهنده مصرف و نابودی ناگزیر منابع محدود زمین هستند (حتی با وجود تمام تلاشهای ما در جهت نوآوریهای فناورانه برای حمایت از جمعیت بیشتر)، اما فیلسوفان اخلاق زیستمحیطی تمرکز خود را به تحلیلِ تخریبهای محیطزیستی بر پایه مصرف انسانها معطوف کردهاند. به زبان ساده، یعنی «ردپای بومشناختی» (که بسته به سطح ثروت و سبک زندگی هر فرد تغییر میکند) معیار مناسبتری برای سنجش اثرات مخرب انسان بر محیط زیست است. نگاه کردن به فرزندآوری بهعنوان یک «عمل مصرفی»، این پرسش اخلاقی را به میان میآورد که آیا الزامات و مسئولیتهای اخلاقی باید میان والدینی که در نقاط مختلف دنیا قصد بچهدار شدن دارند، بهشکلی متفاوت تقسیم شود؟ برای نمونه، اگر یک فرد معمولی در کشوری ثروتمند ردپای زیستمحیطی بسیار بزرگتری نسبت به فردی در کشوری فقیرتر دارد، پیامدهای مخرب فرزندآوری زیستی در این جوامع چه تفاوتی با هم خواهد داشت؟
فیلسوفان متعددی از جمله دیوید بناتار[10]، کریستین اوورال[11]، سارا کانلی[12]، آنکا قئوس[13]، کوری مکآیور[14]، تراویس ریدر[15] و ترور هدبرگ[16] نگرانیهای زیستمحیطی جدی خود را درباره فرزندآوری مطرح کردهاند. جنبش «شورش علیه انقراض» و سایر جنبشهای حامی محیط زیست هم اغلب بر این ایده دست میگذارند که ما باید به فکر «آینده فرزندانمان» باشیم. این شعار با توجه به اعتراف خود آنها به آسیبهای سنگین انسان بر کره زمین، تا حدی طعنهآمیز و حتی نقضغرض است. فعالان محیط زیست هم گاهی دچار این اشتباه میشوند که «بچهدار نشدن» را لزوماً معادل «بیفرزند ماندن» (یا به تعبیر سارا احمد[17]، «زندگی فارغ از فرزند») میدانند. این فرض اشتباه وجود دارد که فرزند داشتن فقط از طریق بهدنیا آوردن بچه ممکن است و راههای دیگر تشکیل خانواده را نادیده میگیرد. این در حالی است که خودداری آگاهانه از فرزندآوری (شامل حرکتهایی موسوم به اعتصاب زادآوری)، کاملاً با والد شدن از طریق سرپرستی یا فرزندپذیریِ کودکی نیازمند همخوانی دارد. پذیرش این واقعیت، از تندی ادعای سارا کانلی در کتاب تکفرزند: آیا ما حق داشتن فرزندان بیشتر را داریم؟[18] میکاهد؛ او در این کتاب میگوید با توجه به تخریب محیط زیست، حق فرزندآوری فقط به یک فرزند محدود است. در حالی که اگر درک گستردهتری از مفهوم «فرزند داشتن» داشته باشیم، داشتن فرزندان بیشتر هم کاملاً امکانپذیر خواهد بود.
همانند کانلی[19]، ترور هدبرگ هم استدلال میکند[20] که وظیفه کاهش ردپای کربن ایجاب میکند که افراد تا جای ممکن اندازه خانواده زیستی خود را محدود کنند. او معتقد است والدینی که اشتیاق زیادی به داشتن فرزند خونی دارند مجبور نیستند تجربه بارداری و پرورش فرزند را بهکل کنار بگذارند، اما سقف مجاز برای فرزندآوری را نهایتاً به دو فرزند محدود میکند. از همه مهمتر، هدبرگ بر نقشی که جایگاه اجتماعی و جغرافیایی میتواند در تصمیمگیری درباره فرزندآوری داشته باشد تأکید دارد؛ زیرا با توجه به دسترسی به فناوریهای پرمصرف، احتمالاً ردپای زیستمحیطی یک کودک در کشورهای توسعهیافته در طول عمرش، بسیار بیشتر از کودکان سایر نقاط جهان خواهد بود.
روزبهروز روشنتر میشود که موقعیت اجتماعی و برخورداری از امتیازات، نقشی اساسی در بحثهای مربوط به فرزندآوری و فرزندپذیری دارند. این مسئله هم درباره اثرات زیستمحیطی صدق میکند، هم درباره جبران بیعدالتیهای باروری و هم در این تصمیم که آیا اصولاً فرزندی را به سرپرستی بپذیریم یا نه. میزان تأملی که والدین آینده روی این موضوع دارند که آیا بچهدار شوند و چگونه، تا حد زیادی نتیجه شرایط اجتماعی و امتیازات آنهاست (برای نمونه، بسیاری از مردم دسترسی کافی به خدمات بهداشتی یا امکانات تنظیم خانواده ندارند و ممکن است به دلایل گوناگون نتوانند از بارداریهای ناخواسته پیشگیری کرده یا به آن پایان دهند). با توجه به حساسیت و پیچیدگی این موضوعات، هنگام فکر کردن به اخلاق و سیاستهای تشکیل خانواده، بسیار مهم است که به مسائل اجتماعی در حال تغییر و فشارهای مختلفی که مردم با آنها روبهرو هستند توجه کنیم.
والدگری رادیکال (شیوههای نو و ساختارشکن در والد بودن)
این ایده که بهدنیا آوردن فرزند صرفاً چون کاری «طبیعی» یا «عادی» است نیازی به بررسی و قضاوت اخلاقی ندارد، روزبهروز دفاعناپذیرتر میشود. دگرگونیهای گسترده اجتماعی و بالا رفتن آگاهی عمومی، فضایی را باز کرده است که در آن هم فرزندآوری طبیعی و هم فرزندپذیری میتوانند بهطور جدی و نقادانه بررسی شوند.
در پیوند نزدیک با این تلاش برای درک وظایف اخلاقیمان در فرزندآوری، تلاش خلاقانهای هم برای تصور شکلهای رادیکال و نوین والدگری آغاز شده است. اگر در الگوهای سنتی رابطه والد و فرزندی تجدیدنظر کنیم، روابط خانوادگی ما چه شکلی به خود خواهند گرفت؟
تصور این آیندهها و بسترهای قانونیِ لازم برای پشتیبانی از آنها، کار فیلسوفانی مثل آنکا قئوس[21] و متیو لیائو[22] بوده است. قئوس پیشنهاد میکند[23] اگر عدالت زیستمحیطی حکم کند که جمعیت کم شود، بسیار خوب (و حتی اخلاقاً واجب) است که به مدل «چندوالدینی» روی بیاوریم؛ مدلی که در آن سه فرد بزرگسال یا بیشتر با هم یک کودک را بزرگ میکنند. این سبک مراقبت غیرانحصاری هم به نفع رشد و سلامت روانی کودک است و هم به همه آن بزرگسالان اجازه میدهد تا حس و میل خود را به پرورش کودک ارضا کنند. بهطور مشابه، متیو لیائو ایده «فرزندپذیری چندخانوادهای» را پیش میکشد[24] که در آن کودک تحت مراقبت مشترک افرادی از چند خانواده مختلف قرار میگیرد؛ راهکاری برای موقعیتی که تعداد متقاضیان واجد شرایط برای سرپرستی، از تعداد کودکان نیازمند به فرزندپذیری بیشتر باشد.
این الگوهای چندوالدینی نشان میدهند که تعهدات و زحمات پرورش کودک لزوماً نباید فقط بر دوش یک زوج (یا یک والد تنها) بیفتد. این بازاندیشی در ساختار خانواده، وابستگیِ عمیق والدگری به رابطه ژنتیکی را به چالش میکشد و راه را برای پیوندهای عاطفی و مراقبتیِ گستردهتر و انعطافپذیرتر باز میکند.
نظریهپردازان فمینیست و دیدگاههای رهاییبخش نیز از دیرباز الگوی سنتی خانواده هستهای را نقد کردهاند و از شکلهای جمعیتر و شبکهای خویشاوندی دفاع میکنند. تجربههای زیسته در جوامع مختلف نشان میدهد که مراقبت از کودک میتواند فراتر از چارچوب ازدواج سنتی شکل بگیرد؛ مانند الگوهای والدگری مشترک میان دوستان، شبکههای حمایتی محلی، یا خانوادههای چندبزرگسال که بار عاطفی، تربیتی و مالی بزرگ کردن فرزند را با هم تقسیم میکنند.
این سبکهای نو یک راهکار عملی برای خروج از دوگانهِ خشک «یا زادآوری یا فرزندپذیری انفرادی» ارائه میدهند. وقتی مراقبت از یک کودک میان چند والد تقسیم شود، افراد بیشتری این فرصت را پیدا میکنند که نقش والدینی داشته باشند و رابطه عمیق با کودک را تجربه کنند، بدون اینکه نیازی باشد کودکان جدیدی به جمعیتی پرفشار بر زمین اضافه شوند. در عین حال، کودک نیز بهجای اتکا به تنها یک یا دو نفر، از شبکه حمایتیِ امنتر و گستردهتری بهرهمند میشود.
با این حال، بزرگترین مانع بر سر راه این نوع خانوادهها، چارچوبهای حقوقی و قوانین سرسخت موجود است. قوانین حاکم بر خانواده در اکثر کشورهای دنیا هنوز بهشدت بر مدار الگوی سنتی میچرخند و به ندرت بیش از دو والد قانونی را به رسمیت میشناسند. این خلأ قانونی باعث میشود والدینی که در عمل نقشی اساسی در مراقبت از کودک دارند، از حقوق بنیادینی مثل حق حضانت، تصمیمگیریهای درمانی، حق ملاقات و مسائل ارثی و بیمهای محروم بمانند.
برای اینکه الگوهای رادیکال و شیوههای غیرزیستیِ تشکیل خانواده به انتخابی واقعی و دردسترس برای همه تبدیل شوند، تغییر و بازنگری در ساختارهای حقوقی ضروری است. قوانین باید به سمتی حرکت کنند که تعهد واقعی، زمانگذاری و مراقبت عاطفی از کودک ملاک والدگری شناخته شود، نه صرفاً ژنتیک یا قالبهای کهن زناشویی.
این دگرگونی در مفهوم والدگری نیازمند آن است که از درک سنتی کودک بهعنوان «دارایی خصوصی» فاصله بگیریم. در الگوهای نوین، مراقبت از کودک بهجای آنکه پروژهای انحصاری و فردی باشد، به مسئولیتی جمعی و رابطهای انسانی بدل میشود؛ تغییری که مستلزم به رسمیت شناختن حقوق و استقلال خود کودک در جامعه است و به نگاه سنتیِ مبتنی بر تسلط بیچونوچرای والدین بر سرنوشت او پایان میدهد.
سرمایهداری و مفهوم «فرزند داشتن»
این بازنگری در شیوه نگاه ما به فرزندان، ما را مستقیماً به نقد ریشههای سرمایهداری و تأثیر آن بر مفهوم خانواده میرساند. واژه «فرزند داشتن» در زبان روزمره بار معنایی مالکیتی دارد. منطق بازار و نظام سرمایهداری تمایل دارد هر رابطهای، حتی صمیمانهترین پیوندهای انسانی را به شکل کالا یا دارایی تعریف کند. در چنین سیستمی، بهدنیا آوردن فرزند خونی اغلب شبیه به یک فرایند «تولید» و تجربه والدگری شبیه به یک عمل «مصرفی» تلقی میشود که در آن داشتن یک محصول انحصاری و دستاول (فرزندی با ژنتیک مشترک)، ناخودآگاه ارزشی بیش از سرپرستی و نجات کودکی نیازمند پیدا میکند.
تحت حاکمیت نئولیبرالیسم، فرزندان بیش از هر چیز به چشم یک سرمایهگذاری برای آینده نگریسته میشوند؛ نوعی «سرمایه انسانی» که باید در رقابتهای اجتماعی موفق شود و بازتابدهنده اعتبار و شأن والدین باشد. این منطق مبتنی بر مالکیت و موفقیت فردی، میل به فرزندآوری زیستی را تشدید میکند، زیرا این باور القا میشود که تنها فرزندی که ادامه بیولوژیکی خود فرد باشد، واقعاً به او «تعلق» دارد. در نتیجه، این دیدگاه مانع از آن میشود که فرزندپذیری و مراقبت جمعی بهعنوان شیوههایی اصیل و برابر در تشکیل خانواده به رسمیت شناخته شوند.
علاوه بر این، تجاریسازی فرایندهای فرزندآوری و هزینههای سرسامآور فرزندپذیری، این شکاف طبقاتی را عمیقتر کرده است. فناوریهای کمکباروری و حتی سازوکارهای فرزندپذیری امروزه اغلب تحت تأثیر انگیزههای مالی و منطق سودآوری عمل میکنند؛ وضعیتی که در آن تشکیل خانواده عملاً به امتیازی برای طبقات برخوردار تبدیل میشود. درمانهای پرهزینه باروری از یکسو و مخارج سنگین و فرساینده پروندههای سرپرستی از سوی دیگر، نشان میدهند که چگونه ساختار اقتصادی، انتخاب میان فرزندآوری و فرزندپذیری را از یک تصمیم اخلاقی آزاد، به گزینهای وابسته به توان مالی بدل میسازد.
برای گذر از این بنبست، ضروری است مفهوم والدگری از قیدوبندهای مالکیتی و مصرفگرایانه آزاد شود. اگر بتوانیم تعریف خانواده را از بند انحصار ژنتیکی و منطق مالکیت رها کنیم، دوراهی میان فرزندآوری و فرزندپذیری شکل کاملاً متفاوتی به خود میگیرد؛ رویکردی که در آن ارزش یک پیوند خانوادگی نه بر اساس تداوم خطوط خونی یا منافع اقتصادی، بلکه با میزان تعهد، عشق و مراقبت بدون چشمداشتی که نثار یک کودک میشود هر کودکی که به حمایت نیاز داردسنجیده خواهد شد.
در نهایت، تصمیمگیری میان فرزندآوری زیستی و فرزندپذیری را نمیتوان صرفاً انتخابی شخصی یا تمایلی فردی و فارغ از اخلاق دانست. این انتخاب در دل ساختارهای پیچیده سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تنیده شده است؛ ساختارهایی که از بحرانهای فراگیر زیستمحیطی و پیامدهای همهگیری گرفته تا نابرابریهای ریشهدار نژادی و تاریخ استعمار، همگی بر آن سایه انداختهاند. از این رو، اخلاق تشکیل خانواده را هرگز نمیتوان از دغدغههای گستردهتر عدالت اجتماعی جدا کرد.
برای حرکت به سوی جامعهای عادلانهتر، نخستین گام به چالش کشیدن «استثناگرایی زادآوری» و این باور کهن است که داشتن فرزند خونی و ژنتیکی را بهطور خودکار طبیعیتر، برتر یا باارزشتر از سایر شیوههای والدگری میداند. تا زمانی که فرهنگ عمومی، فرزندآوری بیولوژیکی را پیشفرضی بیچونوچرا در نظر بگیرد و فرزندپذیری را صرفاً راهحلی فرعی برای جبران ناتوانی باروری تلقی کند، کودکان محروم و در انتظار سرپرستی در حاشیه توجه باقی خواهند ماند. نگاه اخلاقی ایجاب میکند که پیش از تصمیم به افزودن انسانی جدید به جهانی پرفشار، نگاهی جدی به نیازهای مبرم کودکانی بیندازیم که هماکنون چشمانتظار توجه و مراقبت هستند.
با این حال، بار این مسئولیت اخلاقی نباید تنها بر دوش افراد و انتخابهای فردی سنگینی کند. دولتها و نهادهای قانونگذار وظیفه دارند موانع دستوپاگیر، هزینههای سرسامآور و پیچیدگیهای فرساینده حقوقی را که مانع فرزندپذیری و سرپرستی موقت میشوند، برطرف سازند. افزون بر این، لازم است پیشداوریهای نژادی و طبقاتی حاکم بر سیستمهای رفاه کودک برچیده شوند تا بهجای جداسازی ناعادلانه فرزندان از خانوادههای کمبرخوردار، حمایت واقعی از آن جوامع برای رشد و تربیت کودکان در محیط زیست خودشان فراهم شود.
گسترش شکلهای پیوند خویشاوندی و استقبال از الگوهای والدگری جمعی و چندوالدینی نیز میتواند راهگشای بنبستهای کنونی باشد. وقتی مراقبت از کودک از حصار تنگ مالکیت خصوصی و خانواده هستهای فراتر رود، جامعه توانایی خلق شبکههایی امنتر، منعطفتر و مشارکتی از همبستگی را به دست میآورد؛ فضایی که در آن تمایل افراد به تجربه رابطه عمیق والدینی، همراستا با محافظت از کره زمین و در پیوند با سرنوشت همه کودکان پاسخ داده میشود.
در پایان، بازتعریف مفهوم «فرزند داشتن» و عبور از منطق کالاانگاری، چشماندازی تازه برای آینده خانواده میگشاید. والدگری راستین بیش از آنکه حاصل یک پیوند ژنتیکی یا نشانهای از تملک و موقعیت اجتماعی باشد، پاسخی مسئولانه و بیچشمداشت به آسیبپذیری یک انسان است. با ایجاد توازن میان عدالت باروری، مسئولیتهای زیستمحیطی و دغدغههای اجتماعی، میتوان به آیندهای امید بست که در آن بهجای وسواس در تداوم خطوط خونی، تعهد به ساختن جهانی امنتر و عادلانهتر برای تمام کودکان اولویت پیدا کند.
فهرست منابع
[1] McLeod, C., & Botterell, A. (2020). Expand Your Family: The Ethics of Adoption and Foster Care.
[2] Botterell, A., & McLeod, C. (2016). Licensing Parents in Licensing Systems: The Case of Adoption. Journal of Applied Philosophy, 33(4), 345–361.
[3] World Health Organization. (2020). WHO Director-General’s opening remarks at the media briefing on COVID-19 – 11 March 2020. World Health Organization.
[4] Hague Conference on Private International Law. (1993). Convention of 29 May 1993 on Protection of Children and Co-operation in Respect of Intercountry Adoption.
[5] Davis, A. D. (1997). The Sexual Economy of American Slavery. In A. K. Wing (Ed.), Critical Race Feminism: A Reader (pp. 244–252). New York University Press.
[6] Roberts, D. (1997). Killing the Black Body: Race, Reproduction, and the Meaning of Liberty. Pantheon Books.
[7] Arsiradam, V. (2020). Procreative Justice and Non-Ideal Theory: The Case for Compensatory Procreation.
[8] Cain, S. (2017, July 12). Want to fight climate change? Have fewer children. The Guardian.
[9] Coole, D. (2018). Should We Control World Population? Polity Press.
[10] Benatar, D. (2006). Better Never to Have Been: The Harm of Coming into Existence. Oxford University Press.
[11] Overall, C. (2012). Why Have Children? The Ethical Debate. MIT Press.
[12] Conly, S. (2016). One Child: Do We Have a Right to More? Oxford University Press.
[13] Gheaus, A. (2018). Biological Parenting and Multiple Parents. Journal of Social Philosophy, 49(1), 74–95.
[14] MacIver, C. (2015). Procreational Ethics in a Resource-Constrained World. Environmental Values, 24(2), 221–240.
[15] Rieder, T. N. (2016). Toward a Small Family Ethic: How Overpopulation and Climate Change Are Affecting the Morality of Procreation. Springer.
[16] Hedberg, T. (2020). The Environmental Impact of Overpopulation: The Ethics of Procreation. Routledge.
[17] Ahmed, S. (2010). The Promise of Happiness. Duke University Press.
[18] Conly, S. (2016). One Child: Do We Have a Right to More? Oxford University Press.
[19] Conly, S. (2016). One Child: Do We Have a Right to More? Oxford University Press.
[20] Hedberg, T. (2020). The Environmental Impact of Overpopulation: The Ethics of Procreation. Routledge.
[21] Gheaus, A. (2018). Biological Parenting and Multiple Parents. Journal of Social Philosophy, 49(1), 74–95.
[22] Liao, S. M. (2006). The Right of Children to Be Loved. Journal of Political Philosophy, 14(4), 420–440.
[23] Gheaus, A. (2018). Biological Parenting and Multiple Parents. Journal of Social Philosophy, 49(1), 74–95.
[24] Liao, S. M. (2006). The Right of Children to Be Loved. Journal of Political Philosophy, 14(4), 420–440.
