در چهل و ششمین کارگاه فلسفه اخلاق که در تاریخ دهم دی‌ماه 1397 برگزار شد، میزبان دکتر "علی اکبر عبدل‌آبادی" بودیم. ایشان عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی و مترجم کتاب "اخلاق؛ قدم اول" هستند، از ایشان مقالاتی در زمینه فرااخلاق و شهودگرایی اخلاقی منتشر شده است. همچنین در ابتدای جلسه، آقای عباس حائری گزارشی از کتاب "اخلاقی برای زندگی امروز" ارائه کردند. در ادامه گزارشی از ارائه آقای دکتر عبدل‌آبادی را، با موضوع "شهودگرایی اخلاقی؛ با تأکید بر آرای مور" می‌خوانید.

مقدمه

در ابتدا باید عرض کنم که  من عنوان شهودگرایی اخلاقی برای این جلسه دقیق نمی‌دانم و به جای آن شهودگروی اخلاق شناختی را مناسب می‌دانم برای ترجمه ethical intuitionism. این که چرا چنین نظری دارم، بر می‌گردد به بحث‌های ترجمه که من فقط moral را مناسب برای ترجمه اخلاقی می‌دانم و  ethical یا ethics معادل اخلاق یا اخلاق شناختی می‌دانم. قبل از شروع بحثم از تمام مجموعه خانه اخلاق پژوهان تشکر می‌کنم برای چنین مجموعه عالی که به یاری هم به ویژه در شهری مثل قم درست کرده و پیش می‌برند.

نگاه از چشم پرنده

بحث امروز ما در حوزه اخلاق شناختی و به طور خاص شهودگرایی اخلاق شناختی جی.ای.مور است و به طور اخص درباره زبان گزاره‌های اخلاقی صحبت خواهیم کرد که از نظر مور زبان شهود است. قصد دارم تا امروز با شما درباره مسئله‌ای صحبت کنم که در تمام بحث های ما اگر مفقود نباشد، حتما ضعیف است و به آن پرداخته نمی‌شود و آن چیزی است که من به تعبیر پروفسور ریچار لانگ فیلسوف اخلاق بریتانیا در کتاب hoppy ethics که مربوط به قبیله hoppy ها است که حقیقتا یک فیلسوف اخلاق تراز اول است که در آن کتاب یک دسته‌بندی عالی با توجه به داده‌های مردم شناختی ارائه کرده است. او در صفحه اول همان کتاب یک تعبیر عالی دارد که می‌گوید، نگاه از چشم پرنده که من از آن به نگاه کل‌نگرانه درباره هر موضوع و مسئله‌ای که قرار است درباره آن بحث بکنیم تعبیر می‌کنم. منظور ما این است که درباره هر مسئله‌ای بخواهیم درباره آن بحث بکنیم ابتدا از جغرافیای بحث یک کلیتی ارائه می‌دهیم تا بعد مخاطب ما اعم از گوینده یا شنونده دریابد که کجای آن جغرافیا ایستاده‌ایم و درباره کجای آن جغرافیا قصد داریم تا بحث بکنیم. من با یک تمثیل سعی می‌کنم که این مطلب را برای شما جا بیاندازم و بعد یک کلیتی را از چشم پرنده در اختیار شما درباره موضوع خودم یعنی شهودگروی اخلاقی  بگذارم و بعد تحریری از محل بحث بکنم و بگویم که بحث من دقیقا به کجای این جغرافیا اشاره دارد.

ما هرچیزی را که بخواهیم بشناسیم از دو راه می‌توانیم بشناسیم. فرض کنید موضوع شناخت ما شهر قم یا تهران است و موضوع شناخت ما منزل هر یک از شما در قم و یا منزل من در شهر تهران است. این را دو جور می‌توان شناخت. یک راحش که ظاهرا خیلی سر راست است وگویا کم هزینه‌تر است در مقایسه با آن شیوه‌ی دومی که الان خواهم گفت، اما به نظر من کم فایده‌تر هم هست این است که من همه‌ی شما را به منزل خود دعوت کنم و در حین مهمانی چراغ‌ها را خاموش می‌کنم و پرده‌ها را می‌کشم که ذره‌ای نور به داخل نتابد و قبلش هم فرض کنید مثلا امشب که در خدمت شما هستم، ادعا بکنم که «من منزلم در تهران را با تمام ظرایف و دقایق می‌شناسم». هیچ چیزی در منزل من نیست که حالت ذهنی من درباره آن جهل باشد یا خطا باشد یا توهم باشد، در حالی که حالت ذهنی من علم است و نه جهال یا خطا یا توهم. شما به خانه من می‌آیید برای اولین بار و از من می‌خواهید که به شما گویم اشیاء خانه من کجاست. از آنجایی که خانه تاریک است و من می‌خواهم حرمت مهمان حفظ شود و اتفاقی برای شما نیافتد در آن تاریکی، چند گونی و کیسه دست شما می‌دهم و هر آن چیزی را که شما می‌خواستید از من و از من سوال کرده بودید از درشت تا ریز آن را به شما می‌دهم و این کار را بسیار سریع و تند انجام می‌دهم. برق‌ها که می‌آید شما داخل کیسه ها را می‌بینید و بسیار تعجب می‌کنید. اینجا است که می‌فهمید، مدعای من صادق بوده و من منزلم را با تمام ظرایفش می‌شناسم. فرض کنید، این آقا از من سوال می‌کند، اگر راست می‌گویید، فاصله بین این کاشی‌های آشپزخانه چند میلیمتر است؟ من فوری می‌گویم و هر سوالی بپرسید، سریع می‌گویم. دیگر شما به درستی ادعای من مطمئن می‌شوید. وقتی می خواهید بروید، فردی از شما می‌پرسد، راستی نسبت خانه شما با واحد کناری و بالای سری خودش چگونه است؟ آیا منزل شما در وسط کوچه است یا در انتهای آن، شمالی است یا جنوبی، در منطقه کم جمعیت است یا پر جمعیت، از قم تا به این جا، چه خیابان‌هایی را باید رد کنیم تا به خانه شما برسیم، چطور از این جا به دانشگاه شهید بهشتی می‌توان رسید؟ این جا است که می‌گویم، من خانه‌ام در تهران را می‌شناسم، اما فی الجمله و نه بالجمله. برای آن من بتوانم بالجمله هم خانه خود را بشناسم، باید یک هلیکوپتر بگیرم، و از بالا محدوده تهران به آن نگاه بکنم و گزاره‌های صادقی مانند این گزاره بگویم که منزل من در تهران است و در این محدوده جغرافیایی است. یعنی با یک نگاه کلی و با یک نگاه از بالا درکی از موقعیت خانه‌ی خود پیدا کنم. حالا فرض کنید به فاصله سه هزار پایی و دو هزار پایی می‌رسیم، از نگاه چشم پرنده ما کاسته می‌شود، و بخش‌هایی از تهران از نگاه ما خارج می‌شوند و آن بخش‌هایی که می‌مانند واضح‌تر دیده می‌شوند و هر چه پایین‌تر می‌آییم به کل‌های کوچک‌تری می‌رسیم و منزل من برایمان واضح‌تر می‌شود و این جا است که من می‌توانم سوالات شما را درباره نسبت‌ها و زوایای خانه‌ام در حد معلولماتم پاسخ بدهم با توجه به داده‌های کلی که دارم. این‌جا است که در می‌یابیم هر چه در شهر تهران وجود دارد نسبتی با خانه من دارد و این‌جا است که ما نسبت‌شناس می‌شویم. در این جا من می‌دانم که خانه من در تهران واقع شده است و نه در هر شهر دیگری در ایران، لذا من می‌دانم که خانه من با هر شهری در این کشور نسبتی دارد که الان موضوع بحث من نیست، اما می‌تواند باشد. در این جا من دیگر جهل مرکب به داده‌های خودم ندارم و اگر کسی به من بگوید که دانشگاه شهید بهشتی نسبتی با خانه‌ی شما دارد و آن نسبت باید در شناخت موقعیت خانه شما در تهران کشف شود، من این مسئله را انکار نمی‌کنم.

فاطمه شریفیان
فاطمه شریفیان

دانش‌آموخته فلسفه در مقطع کارشناسی از دانشگاه مفید قم. دانش‌آموخته فلسفه اخلاق در مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه قم