در فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، جوئل و کلمنتاین به صورت مداوم بعد از پاک کردن خاطرات رابطه‌ی مشترکشان با یکدیگر، به هم برخورد می‌کنند. حتی در انتهای فیلم وقتی متوجه این مسئله می‌شوند تصمیم می‎‌گیرند علی‌رغم عیب و نقص‌های رابطه‌شان با هم بمانند چراکه آنچه دارند بسیار ارزشمند است. اما ماجرای این پاک شدن حافظه‌ها از جایی شروع می‌شود که کلمنتاین بعد از به هم خوردن رابطه‌اش با جوئل نزد دکتر هاوراد می‌رود و برای آنکه خود را از درد و رنج خاطراتش برهاند، اقدام به پاک کردن خاطرات مربوط به جوئل از ذهنش می‌کند. جولیا درایور در این مقاله به مسئله‌ی اخلاقی بودن یا نبودن این اقدام می‌پردازد. آیا ما وظیفه داریم تا گذشته و افرادی را که در زندگی‌مان بوده‌اند و تأثیری ژرف بر ما نهاده‌اند به خاطر بسپاریم؟ او از نظریات فیلسوفانی همچون آویشای مارگالیت، گالن استراسون، نیگل و پارفیت برای بیان دیدگاه‌های خود استفاده می‌کند. در نهایت درایور براین باور است که تنها راهی که به ما اجازه می‌دهد تا به درستی بتوانیم درباره‌ی زندگی‌مان تصمیم بگیریم آن است که خاطرات‌مان را تمام و کمال برای خود نگه داریم، حتی وقتی دردناک‌تر از آنند که بتوانیم آنها را تحمل کنیم، چرا که راه نجات در همان رنج است

در درخشش ابدی، چارلی کافمن((Charlie Kaufman: فیلم‌نامه‌نویس آمریکایی)) به مسئله بهایی می‌پردازد که برای به دست آوردن آرامش روانی و آسایش خاطر باید پرداخت وقتی که پای قیمتِ اعتبار به میان می‌آید. داستانِ فیلم درباره پاک‌سازی داوطلبانه حافظه است. کلینیک جدید و کمابیش بدنامی به نام لاکونا((Lacuna)) به تازگی کار و کاسبی خود را شروع کرده است و به مشتریانش خدماتی در جهت پاک‌سازی خاطراتی ارائه می‌دهد که نسبتاً قابل گزینش‌اند. مثلاً هرکس می‌تواند خاطراتش از فرد خاصی را پاک کند. جوئل بریش((Joel Barish)) تصمیم می‌گیرد که خاطرات رابطه‌اش با دوست‌دختر قبلی‌اش، کلمنتاین کروچینسکی((Clementine Kruczynski)) را از ذهنش پاک کند. او پس از اینکه متوجه می‌شود که اول کلمنتاین خاطرات رابطه‌اش با جوئل را پاک کرده است تصمیم به این کار می‌گیرد. انگیزه او برای این کار تا حدی دوجانبه است، اما در درجه اول می‌خواهد خود را از درد برهاند، نه تنها از درد حاصل از رابطه‌شان، بلکه از درد فهمیدن اینکه کلمنتاین او را از زندگی‌اش پاک کرده است. این ویژگیِ سیر داستان در درخشش ابدی دسته‌ای از مسائل اخلاقی بسیار جالبی را برمی‌انگیزد. به وضوح معلوم است که ما پاک کردنِ خاطرات کسی را که خودش چنین چیزی را نخواسته است عملی غیراخلاقی تلقی می‌کنیم، چراکه چنین کاری را سوءاستفاده از وضعیت آن فرد می‌دانیم (درست مانند کاری که دکتر هاوارد با دستیارش و استن با کلمنتاین کردند). اما من به این مسئله علاقه‌مندم که ما به کسانی که قبلاً دوستشان داشتیم با توجه به خاطراتی که از آنها داریم، مدیون چه چیزی هستیم؟ واکنش اولیه من بعد از دیدن فیلم شوکه شدن از این بود که چرا کلمنتاین چنین کاری کرد؛ این شوکه شدن تنها مربوط به این نبود که او مجموعه‌ای از خاطرات بسیار مهم را که بازتابِ بخشی از زندگی اوست پاک کرد، بلکه به خاطر جوئل نیز بود. گذشته از خوب یا بد بودن اینکه کسی خاطرات دردناکش از یک رابطه را پاک کند، این مسئله مطرح می‌شود که آیا فردِ دیگر در رابطه آسیب دیده است یا نه.((بسیاری از نویسندگان در حوزه‌ی اخلاقیات حافظه، مایل‌اند بر مسئله‌ی نخست تمرکز کنند، یعنی اینکه چگونه از دست دادن حافظه می‌تواند کیفیت زندگی فرد را کاهش دهد. بنگرید به بحث مایکل میر درباره‌ی این موضوع و ارتباطش با فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک در میر، ۲۰۰۸، صفحه‌ی ۷۷-۸۷)) قطعاً نمی‌خواهم استدلال کنم که مردم نباید خاطراتشان را پاک کنند، چراکه چنین استدلالی زیادی رادیکال خواهد بود. اما اگر فردِ دیگر مثل جوئل آسیب دیده باشد، پس دست‌کم آن آسیب را باید در حالت تعادل سنجید.

جولیا درایو استاد فلسفه در دانشگاه واشنگتن در سنت لوئیس است. او نویسنده کتاب هایی همچون فضیلت ناآرام، پیامدگرایی و اخلاق: اصولکار و همچنین مقالات بسیاری در اخلاق و روانشناسی اخلاقی است. او پیشرو در فلسفه اخلاق و پیامدگرایی است. پیش از آمدن به دانشگاه سنت لوئیس او به تدریس در کالج دارتموث و کالج بروکلین پرداخت. او دکترای خود را ازدانشگاه جانز هاپکینز در سال ۱۹۹۰ و لیسانس خود را از دانشگاه تگزاس در آستین در سال ۱۹۸۳ دریافت کرد. در ایران شیرزاد پیک حرفه کتاب پیامدگرایی او را در ترجمه و چاپ کرد.

اخلاقیات حافظه

پیش از این کارهای خوبی درباره‌ی مسئله اخلاقیات حافظه انجام شده است، اغلب این آثار مربوط به هولوکاست‌اند و اینکه به یاد آوردن دیگران حتی وقتی به شدت دردناک باشد یک وظیفه است یا نه. برخی استدلال می‌کنند که «بله»، مثلاً آویشای مارگالیت((Avishai Margalit)) براین باور است که دست‌کم تحت تأثیر برخی از شرایط رادیکال، به یاد آوردن یک وظیفه است، مثل زمانی که مانند اتفاقاتی که در نسل‌کشی‌ها می‌افتد، شیطان بزرگ به انسانیت مشترک افراد حمله می‌کند.((Margalit 2003.)) اما پرسشی که من می‌خواهم بررسی کنم مربوط به وظیفه به یاد آوردن نیست، هرچند پیشنهاد من قطعاً دلالت می‌کند بر اینکه چرا ما چنین وظیفه‌ای داریم. در عوض تمرکز من براین مسئله است که آیا شکست در به یاد آوردن و البته عملی فعالانه برای فراموش کردن، برای فرد فراموش شده عواقب بدی دارد یا نه. با این حال چهارچوب مارگالیت درباره‌ی این موضوع به ما نقطه آغاز مفیدی می‌دهد.

تصور مارگالیت این است که خاطرات وجود دارند تا پیوندی میان ما و دیگران برقرار کنند و این مسئله برای آنچه او روابط «مستحکم» می‌نامد ضروریست. این روابط مستحکم، رابطه‌های حقیقتاً اساسی در زندگی ما هستند، مثلاً رابطه‌مان با دوستان و کسانی‌ که دوستشان داریم، کسانی که با آنها احساس نزدیکی می‌کنیم، و شاید به میزان کمتری همسایه‌ها و هم‌وطنانمان. آنچه زمینه این روابط را فراهم می‌کند اهمیت دادن به دیگری‌ست. به باور مارگالیت این اهمیت دادن است که «قلب روابط مستحکم ما»ست((Margalit 2003, p. 37.)) و آنچه زمینه را برای اهمیت دادن به دیگری فراهم می‌کند حافظه است. افزون براین او بر تمایز میان علم اخلاق((ethics)) و اخلاق((morality)) تکیه می‌کند که برنارد ویلیامز((Bernard Williams)) آن را از نو مطرح کرده بود؛ علم اخلاق با این استدلال که روابط مستحکم صرفاً مربوط به اخلاق و درست و غلط بودن نیستند از اخلاق گسترده‌تر و مربوط به خوب زندگی کردنی است که شامل این نوع روابط می‌شود. حوزه اخلاق صرفاً شامل درست و غلط بودن در نسبت با دیگران است وقتی به آنها فقط به چشم «انسان خشک و خالی» می‌نگریم.((Margalit 2003.)) من به تمایز میان اخلاق و علم اخلاق شک دارم. با این حال قبول دارم که برخی از روابط ما نسبت به روابط دیگرمان «مستحکم»ترند. از نظر کسانی که براین باورند که اخلاق باید بی‌طرف باشد، این روابط معمولاً روابطی‌اند که «بی‌طرفانه» بودن را به چالش می‌کشند و تعهدات ویژه‌ای را به وجود می‌آورند. در بیشتر آثار ادبی این نوع روابط به عنوان ویژگی خاص و قابل شناسایی میان افراد درک شده است، همچون رابطه میان والدین و فرزندانشان. یکی از تفسیرهای جالب و بالقوه مسئله‌دارِ نظریه‌ی مارگالیت این است که برخی از این روابط میان افرادی خواهد بود که حتی یکدیگر را نمی‌شناسند، بلکه صرفاً از وجود یکدیگر مطلع‌اند. در واقع وقتی فرد تک تک افراد را شخصاً نمی‌شناسد، وظیفه به یاد آوردن می‌تواند شامل وظیفه‌ای برای به یاد آوردن اتفاقاتی باشد که برای گروهی از مردم افتاده است. بنابراین، مارگالیت در این استدلالش اشتباه می‌کند که «از آنجایی که اهمیت دادن باید در این مسئله دخیل باشد، حافظه در درجه اول به علم اخلاق تعلق دارد و نه به اخلاق». فرد می‌تواند بدون در نظر گرفتن رابطه ویژه‌ دیگران با خودش، به آنها اهمیت دهد. این اهمیت دادن مهرتأییدی‌ست براینکه فرد خواهان رفاه دیگران است و پیش‌فرض چنین تمایلی این است که رفاهِ دیگران را امری نیک تلقی کنیم. محروم کردن آنها از این امر خوب یک آسیب است. اگر مردم به هر دلیلی، تمایل دارند که به یاد آورده شوند، شکست در برآوردن این میل (با توجه به برخی از شرایط) یک آسیب محسوب می‌شود. این مسئله فرد را متعهد به دیدگاه ارضای امیال درباره ارزش‌ها نمی‌کند. بلکه صرفاً شکست در به یاد آوردن دیگران را یکی از راه‌های آسیب رساندن به آنها می‌داند که با انواع آسیب‌های دیگر سازگار است. در درخشش ابدی، واضح است که جوئل میل دارد تا کلمنتاین او را به عنوان دوست‌پسرش به خاطر داشته باشد، دقیقاً همانطور که هاوارد نمی‌خواهد ماری او را به عنوان معشوقه‌اش به خاطر بیاورد. مارگالیت اشاره می‌کند که حافظه باعث می‌شود تا روابط مستحکم ما پذیرفتنی به نظر برسند.

در اخلاقیات حافظه، اغلب آثار خوبی که صورت گرفته است مربوط به هولوکاست‌ب ب و و این مسئله‌اند که آیا به یاد آوردن دیگران و به صورت کلی به یاد آوردن گذشته حتی وقتی به شدت دردناک است، وظیفه‌ی انسانی‌ست یا خیر. برخی همچون آویشای مارگالیت براین باورند که دست‌کم تحت شرایط خاصی این به یادآوردن یک وظیفه است؛ مثلاً وقتی پای اتفاقاتی نظیر نسل‌کشی در میان است و شیطان به انسانیت مشترک افراد حمله کرده است.

برخی از منتقدان استدلال کرده‌اند که مارگالیت درباره‌ی این موضوع اشتباه می‌کند که می‌گوید حافظه برای روابط مستحکم اهمیت زیادی دارد. مثلاً گالن استراسون((Galen Strawson: فیلسوف تحلیلی انگلیسی)) درباره ادعای مارگالیت می‌نویسد:

«آیا خاطرات واقعی و روشن ضامنِ روابط مستحکمند؟ چنین نظری به نظر جالب می‌رسد اما باز هم من فکر نمی‌کنم که اساساً درست باشد. بستگی به این دارد که شما چه نوع انسانی هستید. خوانندگان عزیز اگر حافظه شما درست حسابی کار نمی‌کند، نگران نباشید؛ چون این دلیل نمی‌شود که شما در داشتن روابط مستحکم خوب نیستید. میشل دو مونتنی((Michel de Montaigne: (28 فوریه ۱۵۳۳- ۱۳ سپتامبر ۱۵۹۲) یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان و فیلسوفان فرانسوی دوره‌ی رنسانس است. او فیلسوف و حکیم اخلاقی بود.)) که برای دوستی با اتین دو لا بوئسی((Étienne de La Boétie: شاعر، نویسنده و فیلسوف فرانسوی دوره رنسانس است.)) معروف است، بر این باور بود که در دوستی از تمام زمینه‌های دیگر بیشتر تبحر دارد، اما خود را توانا در نوشتن درباره حافظه نمی‌یافت چراکه «به زحمت می‌توانم ردی از آن در خودم پیدا کنم؛ شک دارم که در جهان حافظه‌ای وحشتناک‌تر از حافظه من وجود داشته باشد!» وقتی از آنها پرسیدند چرا دوستی آنها به این شکل است، او پاسخ درستی داد: چون او بود، چون من بودم. درست مثل عشق. هیچ ربطی هم به حافظه نداشت»((Strawson 2003, a review of The Ethics of Memory.)).


پانویس‌ها:

فاطمه شریفیان
فاطمه شریفیان

دانش‌آموخته فلسفه در مقطع کارشناسی از دانشگاه مفید قم. دانش‌آموخته فلسفه اخلاق در مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه قم