دِرِک پارفیت؛ مردی عجیب با دیدگاهی خاص

فیلسوفان معمولاً در برابر جنبههای عجیب و نامتعارف شخصیت یکدیگر مدارا میکنند. بهعبارت دیگر، آنها معمولاً ــ دستکم بهصراحت یا بهصورت رسمی و علنی ــ چندان نگران نیستند که باورهای عجیب فلسفی یک همکار و رفتارهای عجیب غیرفلسفی او ریشهای مشترک داشته باشند. هنجار رایج این است که هر ایده را باید بر اساس دلایل و ارزش خودِ آن سنجید؛ گذشته از هر چیز، این رویکرد از نظر مصلحت دانشگاهی هم منطقی است. اگر ویژگیهای روانشناختی آشکار یک نویسنده را بیش از اندازه در ارزیابی آثارش دخالت دهیم، ممکن است پای تعداد بسیار زیادی از افراد به میان کشیده شود(و در چنین شرایطی، احتمالاً نمیتوان به بیشتر افراد اعتماد کرد که معیارهای مربوط را درست و دقیق به کار ببرند). بااینحال، همین امر فلسفه را از بسیاری از عرصههای دیگر زندگی متفاوت میکند؛ زیرا در زندگی روزمره، ما بهراحتی میان عجیببودنِ یک فرد و عجیببودنِ باورهایش ارتباط برقرار میکنیم و این ارتباط را در هر دو جهت به کار میبریم؛ اغلب هم برای اینکه یکی از این دو، یعنی شخص یا باورهایش را بیاعتبار کنیم.
بااینهمه، حتی در فلسفه دانشگاهی نیز گاهی نامتعارفبودن یک فرد آنقدر آشکار و شدید میشود که دیگر نمیتوان دربارهاش سکوت کرد. درباره دِرِک پارفیت، یکی از نخستین چیزهایی که هم منتقدان و هم ستایشگرانش به آن اذعان میکنند، این است که او تا چه اندازه مردی عجیبوغریب بود. اینکه ستایشگرانش ظاهراً چندان ابایی از پذیرفتن این موضوع ندارند، شاید به این دلیل باشد که پارفیت تا زمان مرگش در سال ۲۰۱۷، جایگاه خود را بهعنوان یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان اخلاق نسل خود بهخوبی تثبیت کرده بود. پارفیت در دهههای نخست فعالیت حرفهایاش، که با انتشار کتاب دلایل و اشخاص در سال ۱۹۸۴ به اوج رسید، در مجموعهای از مسائل فلسفه عملی درباره ماهیت هویت شخصی و دامنه مناسب دغدغههای اخلاقی، دیدگاههای متمایزی ارائه کرد.
در کارهایی که انجام میدهیم، تا چه اندازه مجازیم خودمان و منافع خودمان را در اولویت قرار دهیم؟
او همچنین بهطور گسترده بهعنوان پدر «اخلاق جمعیت» شناخته میشود؛ حوزهای که امروزه یکی از زمینههای پررونق پژوهش در فلسفه اخلاق معاصر است. تأثیر پارفیت حتی از دانشگاه هم فراتر رفته است: دلایل و اشخاص در جنبش «نوعدوستی مؤثر»، متنی بسیار مورد احترام به شمار میرود.
پارفیت همچنین به کمالگرایی، وسواس و خودآموختهبودن در فلسفه شهرت داشت. او هیچگاه برای مدت طولانی از کار خودش راضی نمیشد. پس از انتشار کتاب «دلایل و اشخاص» نیز بیشازپیش درگیر پرسشهای کلیتری درباره ماهیت حقیقت اخلاقی شد. او به این باور رسید که -به یکی از همکارانش نیز گفته بود- اگر نتواند عینیت اخلاق را اثبات کند، زندگیاش «به هدر رفته» خواهد بود. لذا در این مسیر، هرچه بیشتر از زندگی عادی فاصله گرفت. فعالیتهای روزمرهاش آمیزهای عجیب از برآوردن خواستههای شخصی و محرومکردن خود از لذت و آسایش بود. حتی کار فلسفی خود را نوعی وظیفه میدانست؛ وظیفهای که بر دوشش بود چون صرفا بر آن کار توانایی داشت. هنگامی که پرستاری -درحالیکه او بر تخت بیمارستان دراز کشیده بود- از او پرسید: «چه کار میکنی؟» پاسخ داد: «روی چیزهایی که اهمیت دارند کار میکنم».
زندگینامه جدید دیوید ادموندز با عنوان «پارفیت: فیلسوف و مأموریت او برای نجات اخلاق»؛ بر این فرض استوار است که پارفیت در مأموریتی که عنوان فرعی کتاب به آن اشاره میکند موفق شده است؛ یا دستکم شیوهای که او برای رسیدن به این هدف در پیش گرفت، از اساس اشتباه نبود.
این فرض اصلی ادموندز احتمالاً لازمه هر زندگینامه همدلانهای درباره پارفیت است. با توجه به معیاری که پارفیت خودش بهصراحت برای موفقیت تعیین کرده بود و نیز با توجه به شکلی که باقی زندگیاش در جریان تلاش برای رسیدن به این هدف پیدا کرد، زندگینامهای درباره پارفیت که در تحقق این آرمان از سوی او تردید کند، ناگزیر چیزی میان تراژدی و نمایش مضحک از آب درمیآمد.
با وجود همدلیای که ادموندز خود از آن سخن میگوید، زندگینامهاش همچنان جنبههای کمیک و حتی مضحکی دارد. کتاب تا حد زیادی تلاشی سرگرمکننده و درعینحال بسیار روشنگر برای ترسیم تصویری روانشناختی از پارفیت از طریق روایت حکایتها و خاطرات است. ادموندز میگوید پارفیت درحالیکه فلسفه میخواند، برهنه روی دوچرخه ورزشی رکاب میزد؛ ساعتها درحالیکه فلسفه میخواند دندانهایش را مسواک میزد؛ هر روز همان صبحانه، یعنی موسلی و ماست، و همان شام، یعنی هویج، پنیر، کاهو و کرفس، را میخورد تا وقت بیشتری برای فلسفه داشته باشد؛ قهوهاش را با آب مستقیم شیر درست میکرد تا زمان بیشتری برای فلسفه باقی بماند؛ و هر شب برای اینکه بتواند بخوابد، مخلوطی از ودکا و قرص مصرف میکرد، چون نمیتوانست از فکرکردن به فلسفه دست بکشد.
ادموندز به خواننده هشدار میدهد که دستکم عادت آخر پارفیت را نباید در خانه امتحان کرد؛ اما میشود از خود پرسید که درباره بقیه این عادتها چه فکری باید کرد؟ آیا آنها فقط عادتهایی عجیب اما دوستداشتنی بودند؟ یا فداکاریهایی فراتر از وظیفه در راه فلسفه؟ هر دو توضیح در ابتدا وسوسهکنندهاند، اما هیچکدام واقعاً قانعکننده نیستند. عادتهای پارفیت فقط مجموعهای از رفتارهای عجیب و شخصی نبودند؛ میان آنها نوعی ارتباط و وحدت درونی وجود داشت. در عین حال، نمیتوان آنها را فداکاریهایی برای خیر بزرگتر فلسفه دانست. هیچ اثر مهم فلسفیای به این دلیل که نویسندهاش هنگام مسواکزدن روی آن کار نکرده است؛ نوشتهنشده باقی نمانده است. توضیح طبیعیتر این است که محرومیتهای افراطیای که پارفیت به خود تحمیل میکرد، نشانه یک گرایش روانشناختی کلیتر بودند: او ظاهراً نمیتوانست مکث کند، دست از کار بکشد و درباره نحوه استفاده از وقت و انرژی خود تصمیم بگیرد. بهاختصار، او در خودتنظیمی مشکل داشت.
هرچند ادموندز این مسئله را با چنین تعبیری مطرح نمیکند، مشکلات پارفیت در خودتنظیمی تقریباً در سراسر کتاب «پارفیت» دیده میشود. او فقط کمالگرا نبود؛ ظاهراً نمونهای کامل از کمالگرایی بود. پارفیت «حاضر نبود چیزی را برای چاپ منتشر کند، مگر اینکه فکر میکرد دیگر نمیتوان آن را بهتر کرد». هر دستنوشته را نیز از «دهها مرحله بازنویسی» عبور میداد. به نظر میرسد اگر برای او روشن نمیکردند که انتشار کتابش شرط ادامه حضورش در آل سولز است، شاید هرگز نخستین کتابش، «دلایل و اشخاص»، را منتشر نمیکرد. پس از انتشار کتاب و دریافت عضویت پژوهشی دائمی، او نزدیک به ۳۰ سال کتاب دیگری منتشر نکرد؛ بااینحال، در تمام این مدت بیوقفه کار میکرد.
فرایند چندسالهای که در نهایت «دلایل و اشخاص» را به چاپ رساند، آنقدر برای پارفیت پرفشار بود که موهایش سفید شد. او آشکارا نگران بود که این فرایند شاید «به مغزش آسیب زده باشد». بااینهمه، ظاهراً برایش عجیب بود که چرا فیلسوفان دیگر خود را گرفتار چنین روند طاقتفرسایی نمیکنند. در واقع، پارفیت به خاطر انبوه نظرها و یادداشتهایی که در پاسخ به پیشنویس آثار همکارانش مینوشت، شهرت پیدا کرده بود؛ یادداشتهایی که اغلب از خود متن اصلی هم طولانیتر میشدند. او واقعاً نمیدانست چه زمانی باید دست نگه دارد!
هنگامی که لری تمکین، در آستانه فرستادن تکنگار هزارصفحهای خود با عنوان «بازاندیشی در باب خیر» برای چاپ بود، پارفیت برای او ایمیلی فرستاد و درباره تکتک صفحات کتاب نظرهای بیشتری داد. تمکین با درماندگی گفت: «دِرِک، من نظرهای تو را نمیخواهم! دیگر کافی است!» پارفیت پرسید: «اما لری، نمیخواهی کتابت تا حد ممکن خوب باشد؟» تمکین پاسخ داد: «نه؛ من میخواهم کتابم تمام شود.» تمکین تنها فیلسوفی نبود که در نهایت در برابر اصرار پارفیت برای اصلاح کوچکترین جزئیات کم آورد؛ صبر شلی کَیگن هم سرانجام تمام شد. کَیگن در نهایت به پارفیت گفت: «اگر جایی پیدا کنی که من واقعاً با خودم تناقض دارم، آن را اصلاح میکنم؛ اما دیگر دل و دماغ هیچ تغییر دیگری را ندارم».
این نخستین بار نیست که در «پارفیت»، ویژگیای که در نگاه اول نشانه فضیلتی خارقالعاده به نظر میرسد، به چیزی بسیار مبهمتر و حتی نگرانکننده تبدیل میشود. ساموئل شفلر ــ که خود نیز هم از استانداردهای ویرایشی پارفیت بهره برده بود و هم از آنها آسیب دیده بود ــ به یاد میآورد که پشتکار پارفیت برای کمک به دیگران «واقعاً شگفتانگیز» بود. به نظر میرسد این میل تا حد زیادی از دشواری پارفیت در مواجهه با آثار همکارانش بر اساس اهداف و معیارهای خودِ آنها ناشی میشد. شاید او نمیتوانست تصور کند که دیگران ممکن است برداشت متفاوتی از خیر داشته باشند؛ چه درباره اخلاق و چه درباره کتابهایی که درباره اخلاق مینوشتند. هنگامی که پارفیت از فیلسوف اخلاق، آر. ام. هِیر، میخواست انتشار کتابش «تفکر اخلاقی» را عقب بیندازد، هِیر سعی کرد این موضوع را برای او توضیح دهد: «من قصد ندارم کتابی درباره اخلاق بنویسم که به کتابهای اخلاق پایان دهد».
چنانکه ادموندز اشاره میکند، کمالگرایی خودِ پارفیت اغلب نتیجهای معکوس داشت و باعث میشد کتابهایش بدتر از آن چیزی شوند که میتوانستند باشند. نخستین ویرایش «دلایل و اشخاص» پر از خطاهای کوچک تایپی و خطاهای مربوط به پانوشتها بود؛ خطاهایی که حاصل شیوه ویرایشی سختگیرانه اما بینظم پارفیت بودند. مطالبی که با دقت فراوان پرداخت شده بودند -در کنار افزودههای بداهه و پیوستهایی که دیگران نوشته بودند- قرار گرفته بودند. یک هفته پیش از تحویل نسخه نهایی، پارفیت «در آستانه فروپاشی» بود. «مغزش دیگر نمیتوانست متن را پردازش کند» و کلمات روی صفحه جلوی چشمانش شناور به نظر میرسیدند. در نهایت، بعضی از «تصمیمهای کلیدی ویرایشی» را دوستانش در واپسین ساعات پیش از تحویل نسخه نهایی گرفتند؛ بهویژه سوزان هِرلی.
بخش نخست کتاب درباره راههایی بود که ممکن است یک نظریه اخلاقی از طریق آنها به زیان خودش تمام شود. ولی باید از خود پرسید که آیا پارفیت میان این بحث و شیوه کار فلسفی خودش، ارتباطی میدید یا نه؟
کسانی که شاهد تلاش طولانی پارفیت برای انتشار نخستین کتابش بودند، نگران بودند که رفتارش «دیوانهوار» و در آستانه «رواننژندی» شده و او دارد خود را به یک «گوشهگیر» تبدیل میکند. ناشران انتشارات دانشگاه آکسفورد نیز بهتدریج فهمیدند که کمالگرایی رنجآور پارفیت فقط به فلسفه محدود نمیشود و همه جنبههای طراحی کتاب را دربر میگیرد. او درباره نوع حروف و فاصلهگذاری متن وسواس داشت. در جلسات بارها ناگهان به گریه میافتاد. وقتی رنگهای جلد نخستین چاپ «درباره آنچه اهمیت دارد» دقیقاً مطابق سلیقهاش نبود، خواست تمام نسخههای چاپشده خمیر شوند و پیشنهاد کرد هزینه چاپ دوباره را خودش بپردازد تا خواستهاش عملی شود. البته سلیقه او دائماً تغییر میکرد؛ ظاهر کامل و بینقص هیچگاه دوام نمیآورد. یکی از ویراستاران او در انتشارات دانشگاه آکسفورد به ادموندز میگوید: «نمیخواستم دِرِک را بکشم. اما بیشتر از یک بار با خودم فکر کردم اگر یک ایمیل دیگر بفرستد، خودم را از روی یک پل پایین میاندازم!»

اینکه پارفیت ظاهراً متوجه نمیشد تا چه اندازه با رفتار خود برای دیگران دردسر ایجاد میکند، به مشکل دیگری در خودتنظیمی او اشاره دارد: او هنگام تلاش برای «ذهنخوانی» ــ یعنی نسبتدادن حالتهای ذهنی به دیگران مانند دانستن، باور داشتن و قصد داشتن ــ در کنترل برداشتهای اولیه خود مشکل داشت. یکی از پیشفرضهای شناختهشده در ذهنخوانی این است که انسان ابتدا از وضعیت خودش شروع کند و بعد، هرجا لازم بود، آن را برای دَرک دیدگاه دیگری اصلاح کند. کودک خردسالی را در نظر بگیرید که طوری رفتار میکند که انگار اگر چشمانش را ببندد، خودش دیگر دیده نمیشود. چنین کودکی هنوز یاد نگرفته است این پیشفرض را اصلاح کند. به نظر میرسد پارفیت این گرایش را به شکلی غیرمعمول و گاهی خندهدار نشان میداد. جنت رادکلیف-ریچاردز، شریک زندگی دیرین او، درباره رانندگی پارفیت میگوید: «به نظر میرسید واقعاً متوجه نیست که باید مقاصد خود را برای دیگر رانندگان روشن کند یا سعی کند مقاصد آنها را بفهمد.» راهبرد مورد علاقه او این بود که یک خط عبور را انتخاب کند و خودروهای دیگر را صرفاً موانعی ببیند که باید از آنها دوری کرد. او همچنین بهوضوح از اختلاف نظر ناراحت میشد و تقریباً همیشه احساس میکرد هر تفاوتی در دیدگاهها باید خیلی سریع برطرف شود.
هرچه سن پارفیت بالاتر میرفت، اختلاف نظرهای فلسفی بیشتر او را آزار میدادند. در جلسات پرسشوپاسخ، او سرسختانه به پرسشها پاسخ میداد؛ انگار در ذهنش میان مجموعهای از پاسخهای دفاعی از پیش آماده برای دیدگاه خودش جستوجو میکند. در نتیجه، اغلب به جزئیات و ظرافتهای همان پرسشی که از او پرسیده شده بود توجه کافی نداشت. اگر اختلاف نظر ادامه پیدا میکرد، ممکن بود او را کاملاً از پا دربیاورد؛ گاهی حتی به معنای واقعی کلمه!
برای مثال، هنگامی که در سال ۲۰۱۰ در هاروارد تدریس میکرد، روی زمین افتاد و «از دانشجویان کلاس التماس کرد» که موضع فرااخلاقی عینیتگرایانه او را بپذیرند.
اختلاف نظر با فیلسوفانی که پارفیت تحسینشان میکرد، بیش از همه او را آزار میداد؛ در رأس آنها برنارد ویلیامز بود که مانند پارفیت یکی از برجستهترین چهرههای فلسفه اخلاق انگلیسی به شمار میرفت. برخلاف پارفیت، ویلیامز فردی جهاندیده، خویشتندار و متمایل به ضدواقعگرایی اخلاقی بود. برخوردهای فزاینده، ناامیدانه و یکطرفه پارفیت با ویلیامز به یکی از درونمایههای کمیک تکرارشونده کتاب ادموندز تبدیل میشود. اینکه ویلیامز بدون پذیرفتن عینیت اخلاق، آنگونه که پارفیت آرزو داشت، از دنیا رفت، حتی سالها بعد نیز میتوانست هرگاه پارفیت به آن فکر میکرد، او را به گریه بیندازد. پارفیت درباره خطای ویلیامز برای هر کسی که حاضر بود گوش کند صحبت میکرد؛ چه فیلسوف و چه رهگذری بیخبر. پس از سخنرانیهای ویلیامز در آکسفورد، پارفیت با شور و حرارتی تبآلود او را دنبال میکرد، در باران تا کنار خودروی آن فیلسوف سالخورده میرفت و همچنان تلاش میکرد او را متقاعد کند؛ تا جایی که ادموندز میگوید پارفیت «همچنان با دستش روی کاپوت میکوبید و ویلیامز شیشه را بالا میکشید و دور میشد و مزاحم خود را خیس و ژولیده همانجا بر جا میگذاشت». وقتی آل سولز پس از مرگ ویلیامز در سال ۲۰۰۳ شامی برای بزرگداشت او برگزار کرد، بیوه ویلیامز ناچار شد پارفیتِ گریان را دلداری دهد.
پارفیت بهراحتی گریه میکرد، اما نسبت به دیگر شکلهای هیجان منفی واکنش چندانی نداشت. ادموندز میگوید پارفیت «از این جهت شگفتانگیز بود که حتی نسبت به کسانی که واقعاً در حقش بدی کرده بودند، هیچ احساس انتقامجویی نداشت». مسئله این نبود که او چنین واکنشهایی را مهار میکرد؛ بلکه به نظر میرسید اساساً در وهله نخست آنها را تجربه نمیکرد. کارهای پیتر استراوسن، همکار سالخوردهتر پارفیت در آکسفورد، درباره «نگرشهای واکنشی» مانند رنجش، پارفیت را سردرگم میکرد. از نظر او، فلسفه مجازات رشتهای بود که از اساس به شکلی تحقیرآمیز بد فهمیده شده بود. وقتی تصاویر آرشیوی هیتلر را میدید که پس از شنیدن خبر تسلیم فرانسه در برابر نازیها در سال ۱۹۴۰ با شادی «یک رقص کوچک» انجام میدهد، پارفیت نه احساس تحقیر داشت و نه خشم؛ بلکه تقریباً فقط به این فکر میکرد که «دستکم چیز خوبی از پیروزی آلمان به دست آمد». این ناتوانی در برانگیختن واکنشهای عاطفی ظاهراً حتی برای خود پارفیت نیز نوعی کاستی محسوب میشد. هنگامی که صدام حسین به کویت حمله کرد، پارفیت این رویداد را فرصتی دید تا تلاش کند «تمام دامنه نگرشهای واکنشیای را که مردم عادی تجربه میکنند، در خود ایجاد کند» و خود را در اخبار مربوط به حمله غرق کرد. بااینهمه، دریافت که «نمیتواند هیچ نفرتی در خود برانگیزد».
این فقدان هیجانهای منفی به مشکل بسیار کلیتری مربوط میشد: پارفیت، دستکم در زندگی عملی خود، در تشخیص درست تفاوت میان امور مهم و امور کماهمیت مشکل داشت. هر چیزی که در یک موقعیت توجهش را جلب میکرد، برایش اهمیت زیادی پیدا میکرد. به گفته ادموندز، وقتی فجایع گذشته بهطور ناگهانی به ذهن پارفیت میآمدند، ممکن بود فوراً به گریه بیفتد؛ گویی با آنها طوری برخورد میکرد که انگار همان لحظه در حال رخدادن هستند. یک بار هنگام شام با فیلسوفی به نام ویکتور تادروس، در رستورانی لبنانی در آکسفورد، صحبت به تلفات جنگ جهانی اول کشیده شد. تادروس میگوید: «ناگهان، وسط همان گفتوگو، دِرِک شروع کرد به گریهکردن، آن هم واقعاً بهشدت. برای مرگ همه آن انسانهایی که در جنگ زودهنگام جان باخته بودند گریه میکرد. واقعاً نمیدانستم باید از این واکنش چه برداشتی داشته باشم».
برعکس، هر چیزی که در آن لحظه توجه پارفیت را به خود جلب نمیکرد، برایش اهمیت بسیار کمی داشت. لری تمکین تعریف میکند که در دفتر پارفیت عکس زیبایی از رادکلیف کمرا دیده بود و از آن تعریف کرده بود. پارفیت برای ویرایش و اصلاح دقیق آن عکس تا رسیدن به شکل دلخواهش، هزاران پوند هزینه کرده بود. تحسین تمکین باعث شد پارفیت بعدها تصمیم بگیرد عکس را بهعنوان هدیه برای او به آمریکا ببرد؛ اما آن را مچالهکرده در ته چمدانش گذاشت. به همین ترتیب، پس از انتشار نسخه نهایی «درباره آنچه اهمیت دارد»، دیگر هرگز درباره هیچیک از ایرادهای ظاهری آن اظهار نظر نکرد. حتی تغییرات لحظه آخری سوزان هِرلی در «دلایل و اشخاص» نیز خیلی زود دیگر برایش اهمیتی نداشت؛ با اینکه پیش از آن بهشدت در پی کنترل چنین جزئیاتی بود. کمالگرایی نیز، همراه با میزان توجه او، کموزیاد میشد.
در فصل پایانی «پارفیت»، ادموندز پس از ارائه شواهد فراوان درباره محدودیتهای روانشناختی پارفیت، صریحاً این پرسش را مطرح میکند که آیا ممکن است او مبتلا به اوتیسم بوده باشد. یکی از مشکلاتی که ادموندز در مورد این تشخیص مطرح میکند این است که پارفیت در کودکی تقریباً هیچ شباهتی به تصویر معمول اوتیسم نداشت: در دوازدهسالگی نویسندهای خوشسبک بود و در استفاده از تشبیه و استعاره توانایی پختهای داشت؛ در دبیرستان ایتون؛ فردی اجتماعی با علایق پیشرفتهای بود، محبوب بود و حتی «باحال» به شمار میرفت. یکی از دوستان دوران جوانی او در آکسفورد نیز تأکید میکند که او «اصلاً عجیبوغریب نبود». حتی در سالهای بعد هم پارفیت قادر به برقراری روابط و تعاملهای عادی اجتماعی بود. دستکم زمانی که ذهنش از دغدغههای فلسفی فاصله میگرفت، میتوانست بامزه و دوستداشتنی باشد؛ خلاصه اینکه کاملاً عادی به نظر میرسید. در هر صورت، چه مشکلات متعدد پارفیت در خودتنظیمی و ذهنخوانی ناشی از نوعی اوتیسم بوده باشند و چه نبوده باشند، باید پذیرفت که این مشکلات واقعاً وجود داشتند. صرفنظر از اینکه تشخیص نهایی درباره آنها چه باشد، همین مقدار کافی است تا بپرسیم این مشکلات چه ارتباطی با نگرش فلسفی او داشتند.
اینکه بتوان درباره رابطه میان شخصیت یک فیلسوف و آثارش نکات جالبی مطرح کرد، معمولاً یکی از فرضهای پسزمینهای در زندگینامههای فلسفی است. بااینحال، در بسیاری از نمونههای معاصر ــ مانند ریاضیدانان یا دانشمندان دانشگاهی ــ امید به یافتن چنین ارتباطهای ثمربخشی چندان زیاد نیست. گاهی علت این است که کار نظری یک فیلسوف آنقدر از عقل عرفی فاصله دارد که نمیتوان درباره آن چیزی گفت که برای دیگران روشن و قابل فهم باشد. گاهی هم علت برعکس است: فیلسوف بیش از حد عادی است.
بااینحال، موارد جالبتری نیز وجود دارند؛ بهویژه فیلسوفانی که هم مشکلات روانشناختی آشکاری داشتند و هم صریحاً واقعیت یا اهمیت برخی تمایزهای بدیهی در زندگی روزمره را انکار میکردند. کانت شاید یکی از این نمونهها باشد. ویتگنشتاین نمونه جدیدتر و برجستهتری است. در چنین مواردی، طبیعی است که بپرسیم آیا محدودیتهای روانشناختی این افراد میتواند توضیح دهد که چرا فلسفهشان چنین شکلی پیدا کرده است؟
چنین تفسیرهایی لزوماً انتقادی نیستند، هرچند وسوسهکننده است که فکر کنیم گاهی باید انتقادی باشند. در برابر این تصور، یک گرایش فرهنگی بسیار گستردهتر وجود دارد: اینکه برای ذهن ناسازگار و نامتعارف، نوعی دسترسی ویژه به حقیقت قائل شویم. برای مثال، پیروان ویتگنشتاین معمولاً ویژگیهای آشفته و ضداجتماعی او را بهنوعی دلیلی در تأیید سخنانش میدانند. گویی این تصور رایج است که هرچه شیوه تفکر یک فرد عجیبتر باشد، احتمال اینکه به حقیقت رسیده باشد بیشتر است؛ چون حقیقت نمیتواند چیزی باشد که بهطور عادی و عمومی در دسترس همه قرار داشته باشد(شاید مواد توهمزا نیز بخشی از جذابیت خود را از همین تصور نادرست بگیرند). اما این دقیقاً برعکس چیزی است که باید انتظار داشت. وقتی با فیلسوفی روبهرو میشویم که زندگیاش بهشدت محدود بوده و فلسفهاش نیز به همان اندازه بخشهای ظاهراً اساسی واقعیت را نادیده گرفته یا بیاهمیت دانسته است، انتظار طبیعیتر این است که محدودبودنِ دیدگاه او باعث شده باشد ویژگیهای مهم زندگی عادی را نبیند؛ یعنی نسبت به واقعیتهایی که بیشتر مردم بدون مشکل به آنها دسترسی دارند، ناآگاه مانده باشد، نه اینکه از نوعی بصیرت فلسفی برخوردار بوده باشد که به او امکان دهد فراتر از آنها را ببیند.
البته پارفیت اصلاً ویتگنشتاین نبود. برعکس، پارفیت اغلب با دیگران همدل بود، بیش از حد برای دیگران وقت میگذاشت و علاقهای ساده و بیپیرایه به موضوع فلسفه و کار دیگر فیلسوفان داشت. رفتار او با هر عضو تازه منتخب آل سولز تقریباً درست در نقطه مقابل ویتگنشتاین بود: اولین کارش این بود که سعی کند او را متقاعد کند موضوع تخصصی خودش را کنار بگذارد و به فلسفه روی بیاورد، چون فلسفه آشکارا بسیار مهمتر بود. همچنین فلسفه پارفیت در مجموع از آن ادعاهای افراطی و شکاکانهای تشکیل نمیشد که بتوان خودِ مطرحکردنشان را نشانهای علیه استدلالهای پشتیبان آنها دانست. بااینحال، ویژگیهای روانشناختی نامتعارف پارفیت، آنگونه که ادموندز آنها را بررسی کرده است، به شکلهای مختلف بر نظریهپردازی فلسفی او اثر گذاشتهاند.
این ویژگیها را حتی میتوان در شکل ارائه فلسفه او نیز دید. یکی از ویژگیهای چشمگیر فلسفه پارفیت، نبود کامل نمادهای منطقی است؛ و این نمونه روشنی است از اینکه چگونه ناتوانی یا بیمیلی او در غلبه بر برخی واکنشهای اولیه، دست او را در کار فلسفی میبست. در این مورد، ظاهراً علت اصلی اضطراب یا ترس از موفقنشدن بود. ادموندز به یاد میآورد که پارفیت گفته بود «از نمادهای منطقی هراس دارد» و از ریاضیات بهطور کلی نیز میترسد. در واقع، پارفیت در دوره کارشناسی چنان از نمادگذاری صوری بیزار بود که حتی احتمال روبهروشدن با آن کافی بود تا از تحصیل در رشته PPE یعنی فلسفه، سیاست و اقتصاد، در دوره کارشناسی آکسفورد صرفنظر کند. برای کسی که با الزامات این رشته آشنا باشد، این موضوع نشان میدهد که این هراس تا چه اندازه میتوانسته ناتوانکننده باشد. ادموندز اشاره میکند که اینجا نکته عجیبی وجود دارد: پارفیت در دبیرستان ایتون در ریاضیات دانشآموز بدی نبود و اعتراضهای بعدی او بیشتر شبیه توجیهی پس از وقوع ماجرا به نظر میرسند. بااینحال، او بعدها در دوران حرفهای خود اصرار داشت که نتایج فنی در اخلاق جمعیت، اگر قرار است برایش توضیح داده شوند، «به زبان انگلیسی و بدون نمادهای صوری» توضیح داده شوند. صرفنظر از اینکه منشأ ریاضیهراسی پارفیت چه بوده است، اگر او در سالهای اولیه با آن روبهرو شده و خود را به چالش کشیده بود، این بیزاری هرگز چنین ریشهدار نمیشد. نتیجه این بود که پارفیت خود را از برخی از قدرتمندترین ابزارهای فلسفه مدرن محروم کرد و نتوانست با بخشی از پژوهشهای معاصر که بهطور اساسی از این ابزارها استفاده میکردند، درگیر شود.
جزء دیگری از روانشناسی نامتعارف پارفیت که در نوشتههایش هم دیده میشود، دشواری آشکار او در کنارآمدن با اختلاف نظر است. البته پارفیت تنها فیلسوفی نیست که از اختلاف نظر خوشش نمیآید. دستگاه حرفهای فلسفه از مجموعه بزرگی از برنامههای پژوهشی ــ از نسبیگرایی و بیانگرایی گرفته تا زمینهگرایی و مانند آنها ــ پشتیبانی میکند که میکوشند واقعیت اختلاف نظر را توضیح دهند یا از شدت آن بکاهند. اما بیزاری شدید پارفیت از اختلاف نظر بهشدت بر دومین کتاب او «درباره آنچه اهمیت دارد» اثر گذاشته است. نیمه نخست کتاب تلاشی طولانی برای نشاندادن این است که سه سنت اخلاقیِ فایدهگرایی، کانتیگرایی و قراردادگرایی در نهایت به یک نتیجه میرسند: اگر هر یک از این سنتها را به بهترین شکل ممکن تفسیر کنیم، در واقع با یکدیگر اختلافی ندارند. در نگاه اول، دیدگاه پارفیت بسیار نامحتمل به نظر میرسد. به هر حال، در برداشت متعارف از کانتیگرایی، دروغگفتن همیشه ممنوع است؛ درحالیکه در برداشت متعارف از پیامدگرایی، دروغگفتن در بسیاری از موارد مجاز است. راهبرد پارفیت این است که هر یک از این سنتها را به شیوهای خاص و نامتعارف تفسیر کند و سپس، از طریق ایدهآلسازی و افزودن قید و شرط، آنها را به شکلهایی تبدیل کند که ظاهراً با یکدیگر سازگار باشند. خطر روشن چنین فرایندی این است که ایده فلسفی مورد نظر آنقدر دستکاری شود که دیگر هیچ ویژگی متمایز و جالبی از آن باقی نماند.
نیمه دوم «درباره آنچه اهمیت دارد» به فرااخلاق اختصاص دارد؛ یعنی حوزهای از فلسفه که به ماهیت واقعیتها و ویژگیهای اخلاقی، شناخت اخلاقی و زبان اخلاقی میپردازد. پارفیت بهمرور بیشازپیش درگیر فرااخلاق شد. چنانکه ادموندز تأکید میکند، پارفیت نگران شده بود که اگر نتواند حقیقت نوع مشخصی از واقعگرایی اخلاقی را اثبات کند، زندگیاش «به هدر رفته» خواهد بود. اما فرااخلاق حوزهای بود که پارفیت به دلیل کنارگذاشتن ابزارهای صوری و نیز وسواسش نسبت به اخلاق، برای کار در آن آمادگی چندانی نداشت. فرااخلاق ارتباط نزدیکی با متافیزیک، معرفتشناسی و فلسفه زبان دارد؛ بنابراین تقریباً نمیتوان آن را بدون آشنایی با دیگر بخشهای فلسفه، بهویژه برخی مباحث فنیتر، بهخوبی پیش برد. بخشهای مهمی از بحث فرااخلاق در «درباره آنچه اهمیت دارد» نشاندهنده ناآشنایی پارفیت با تحولات عمومی فلسفه است؛ تحولاتی که به دلیل تمرکز وسواسگونه او بر یک حوزه، از توجهش دور مانده بودند. تلاش او برای دفاع از نوعی «واقعگرایی ضد استثناگرایانه» درباره اخلاق ــ دیدگاهی که بر اساس آن ممکن است واقعیتها و ویژگیهایی که با اصطلاحات اخلاقی بیان میشوند، در نهایت با واقعیتها و ویژگیهایی که با اصطلاحات غیراخلاقی بیان میشوند یکی باشند ــ نشان میدهد که او با ادبیات گسترده درباره «این همانیهای غیربدیهی» آشنایی کافی نداشت؛ موضوعی که از زمان فرگه یکی از مباحث اصلی فلسفه تحلیلی بوده است. همین ناآشنایی نیز باعث میشد بحث او اغلب به جزمگرایی کشیده شود.
همانطور که میتوان از فردی با عواطف و خلقوخوی پارفیت انتظار داشت، تأمل او را به این سمت کشاند که برخی تمایزهای مهم و بدیهی در زندگی روزمره را کماهمیت بداند و بهجای آنها تمایزهایی بسیار نظری و پیچیده قرار دهد. بخشی از شناختهشدهترین کارهای او درباره ماهیت هویت شخصی و پیامدهای عملی آن بود. پارفیت، تا حدی با استفاده از آزمایشهای فکری خیالپردازانه، استدلال کرد که هویت شخصی، اولا در ارزیابی خوب یا بد بودن پیامدهای احتمالی و دوما در پرسشهای مربوط به مسئولیت اخلاقی، اهمیت ندارد. برای روشنشدن موضوع، یک نمونه استاندارد از مسئله «تلهانتقال» را در نظر بگیرید: فردی به نام NN روی زمین وارد دستگاه تلهانتقال میشود؛ بدن NN بخار میشود و از بین میرود و چند لحظه بعد، نسخهای دقیقاً همسان از NN در مریخ ظاهر میشود. بهنظر میرسد NN در این فرایند میمیرد؛ زیرا کسی که از سوی دیگر دستگاه بیرون میآید، در واقع فقط نسخهای از NN است. همچنین بهنظر میرسد اینکه NN میمیرد یا نه، برای این پرسش که آیا او باید وارد دستگاه میشد اهمیت اساسی دارد؛ زیرا برای NN مهم است که بداند آیا شخصی که در مریخ ظاهر میشود واقعاً همان شخص است یا نه.

پارفیت ادعای نخست را پذیرفت و با بررسی صورتهای پیچیدهای از مثال اولیه برای آن استدلال آورد، اما ادعای دوم را رد کرد. در عمل، او حتی در مواردی که ربطی به داستانهای علمیتخیلی ندارند به این نتیجه رسید: زندهماندن خودِ انسان چیزی نیست که فینفسه اهمیت داشته باشد. مهم این است که آیا افرادی که از نظر روانشناختی ارتباط کافی و معناداری با ما دارند، پس از مرگ ما به زندگی ادامه میدهند یا نه.
پارفیت این ایده را با دیدگاهی درباره زمان نیز پیوند داد که بر اساس آن، زمانهای دیگر به همان اندازه مکانهای دیگر، واقعیاند. چنین تصوری از زمان، بهخودیخود دیدگاهی نامتعارف در متافیزیک نیست. اما پارفیت بهطور ابتکاری از آن نتیجهای هنجاری میگرفت: اینکه مرگ اهمیت کمتری دارد. استدلال او این بود که انسانهایی که در زمانهای دیگر زندهاند، از این جهت شبیه انسانهایی هستند که در مکانهای دیگر زندگی میکنند. او سادهلوحانه تصور میکرد که این تشبیه برای دیگران هم آرامشبخش خواهد بود. پس از مرگ شوهر اول جویس کارول اوتس، برای او نامهای نوشت و همان حرفی را ــ با تغییرات جزئی ــ تکرار کرد که دستکم برای یکی دیگر از دوستانش نیز نوشته بود: «وقتی کسی که دوستش داشتم مرد، برایم مفید بود به خودم یادآوری کنم که آن شخص فقط به این دلیل که اکنون دیگر زنده نیست، کمتر واقعی نشده است؛ همانطور که مردم در نیوزیلند فقط به این دلیل که اینجا نیستند، کمتر واقعی نیستند».
روشن است که ادعاهای شگفتانگیز پارفیت درباره اهمیت مرگ شایسته بررسی جدیاند و نمیتوان آنها را صرفاً بر اساس حدس و گمانهای روانشناختی کنار گذاشت. بااینحال، اگر برای پیشبرد بحث فرض کنیم که این ادعاهای پارفیت اشتباهاند ــادموندز گزارش میکند که اوتس پیشنهاد پارفیت را با این مقایسه کرد که بخواهیم یک فرد قطععضو را با این حرف دلداری دهیم که «پایش هنوز واقعی است و در نیوزیلند وجود دارد»ــ چندان عجیب نیست که پارفیت درباره تمایزهایی که برای عقل عرفی مهماند، چنین قضاوتهایی کرده باشد. ادموندز حتی به تنشی اشاره میکند که میان نظریه پارفیت و رفتار روزمره خودش وجود داشت. پارفیت نوشته بود که پیش از رسیدن به نظریهاش، زندگی برایش «مثل یک تونل شیشهای بود که هر سال در آن سریعتر حرکت میکردم و در انتهایش تاریکی بود. وقتی دیدگاهم را تغییر دادم، دیوارهای تونل شیشهای ناپدید شدند. حالا در فضای باز زندگی میکنم.» این توصیف چشمگیر بهراحتی با شیوه زندگی کاری خود پارفیت جور درنمیآید؛ زیرا او در زندگی واقعی خود اغلب با اضطراب و ترس از مرگ خودش و نهاییبودن آن، با شتاب و درماندگی کار میکرد.
تمرکز پارفیت بر دفاع از مجموعهای محدود از نتایج خلاف شهود در فلسفهاش، او را به نمونهای شاخص از نوع خاصی از فیلسوف تبدیل میکند. اما به نظر میرسد اگر دامنه علایقش را گستردهتر میکرد و ترسها و بیزاریهای غریزی خود را بهتر کنترل میکرد ــاز نمادهای منطقی گرفته تا مرگ و اختلاف نظرــ فیلسوف بهتری میشد.
همانطور که گفته شد، بخشی از مشکل را باید در ضعف ظاهری خودتنظیمی درونی او جستوجو کرد. اما عامل دیگری نیز بیتردید محیط زندگی او بود. بهویژه، بهجز دورهای که آل سولز انتشار کتاب را شرط اعطای عضویت پژوهشی دائمی به او کرده بود، این کالج عملاً نقشی داشت که جز «فراهمکردن زمینه برای ادامه این وضعیت» نمیتوان نام دیگری بر آن گذاشت. نخست، پارفیت بهعنوان عضو ممتاز پژوهشی در فلسفه پذیرفته شد، درحالیکه هیچ آموزش رسمیای در این رشته ندیده بود؛ و همین پذیرش عملاً تضمین کرد که دیگر هم چنین آموزشی نبیند. بعدها، سمت دانشگاهیاش او را از مسئولیتهای معمول دانشگاهی، بهویژه جلسات آموزشی با دانشجویان کارشناسی، آزاد کرد. و پس از آنکه به سمت دائمی رسید، تقریباً آزاد بود هر کاری که میخواهد انجام دهد. در مورد پارفیت، نتیجه این آزادی این بود که او به فردی منزوی و وسواسی تبدیل شد که ۳۰ سال با اضطراب فراوان کتابی را مینوشت و بازنویسی میکرد که در نهایت موفق نشد؛ سرنوشتی که شاید فقط بتوان برای بدترین دشمن خود آرزو کرد. چنین آزادیای از قید محدودیتها احتمالاً دقیقاً همان چیزی بود که پارفیت میخواست. اما برعکس، چیزی بود که به آن نیاز نداشت.
شاید ادموندز در بحث درباره رابطه پارفیت با آل سولز، بیش از هر جای دیگری در برابر شخصیت مورد مطالعهاش با اطمینان بیش از حد برخورد میکند. از یک سو، او تصمیم آل سولز برای تعیین پیششرطهایی جهت اعطای سمت پژوهشی دائمی به پارفیت را کاملاً بیجا میداند. اینکه اگر آن تصمیم گرفته نمیشد، «دلایل و اشخاص» اساساً چه زمانی ــ اگر اصلاً زمانی ــ منتشر میشد، هنوز پرسشی جدی است. از سوی دیگر، ادموندز هنگام بررسی احتمال اوتیستیکبودن پارفیت، متوجه میشود که رفتار او تقریباً از همان زمانی که در آل سولز به سمت دائمی رسید، بهطور فزایندهای مشکلزا شد. اما تفسیر خوشبینانه ادموندز از این همزمانی این است که پارفیت «دیگر مجبور نبود کسی باشد که واقعاً نبود». همین برداشت باعث میشود ادموندز در نهایت مسئله تشخیص اوتیسم را بیموضوع بداند؛ زیرا به گفته او، «پارفیت در مؤسسه دانشگاهیای که تقریباً تمام زندگی بزرگسالی خود را در آن گذراند، رنج نمیبرد … برعکس، او در آنجا شکوفا شد». بار دیگر، پارفیت نیز احتمالاً همینطور به ماجرا نگاه میکرد.
از منظر یک زندگینامه، وسوسهکننده است که کتاب «پارفیت» را نمونهای از یک موفقیت ناخواسته بدانیم. دیوید ادموندز شخصیت اصلی کتابش را با جزئیات فراوان و بهگونهای زنده به تصویر میکشد و اطلاعات زیادی ارائه میدهد که رابطه میان زندگی و آثار او را روشن میکند؛ هرچند تأثیر کلی کتاب احتمالاً آن چیزی نیست که ادموندز قصد داشت ایجاد کند. شناخت زندگی پارفیت قطعاً بر شیوهای که ممکن است فلسفه او را درک کنیم اثر میگذارد. بدون این شناخت، شاید بیدرنگ تصور میکردیم که اصرار او بر دنبالکردن مجموعهای محدود از پرسشهای اخلاقی، نمونهای از انضباط و تمرکز است. اما از زاویهای دیگر، او مردی بود که اختیار زندگیاش از دستش خارج شده بود و با بسیاری از چیزهای مهم زندگی بیگانه بود.
