لینک مطلب:
https://ethicshouse.ir/ethics-in-politics/
اخلاق در سیاست.
ماسیمو پیلیوچی تاریخِ سیاست را بررسی میکند تا ببیند اخلاق به چه میزان با سیاست مطابقت دارد.
تعداد زیادی از سیاستمداران دربارهی شخصیت، فضیلت، اخلاق و انجامدادن کار درست صحبت میکنند. اما اگر به جای گوشدادن به حرفهایشان به رفتارشان نگاه کنید، کردار آنها اغلب هیچ فضیلتی با خود ندارد. آنها دروغگو، متقلب، و گاهی اوقات خودبزرگبین هستند. جنگهایی را آغاز میکنند که برای افراد بیشماری فلاکت به همراه دارد.
شاید فکر کنید من درمورد سیاستِ فعلی در ایالات متحدهی آمریکا، بریتانیا و یا شاید روسیه صحبت میکنم. نخیر، در واقعامر من به اروپای دورهی رنسانس فکر کردهام. زمانی بود که پاپها، که مسلما بالاترین نقش را در جهان مسیحیت داشتند ( البته بعد از خود عیسی مسیح)، آن زمان که قصد نداشتند قدرتشان را افزایش دهند یا جیبشان را پر کنند، گاهی اوقات زره میپوشیدند و به جنگ میرفتند.
پیدایش سیاست واقعگرا
همانطور که مستحضرید، شکاف میان گفتار و کردار در پنج قرن اخیر کمتر نشده است. لکن این تعارض فاحش در سیاست میان نظر و عمل، سیاستمدار شاخص اهل فلورانس، نیکولو ماکیاولی را چنان تحت تاثیر قرار داد که کتاب شهریار را نوشت؛ که توصیههایش به سیاستمداران، براساس ارزیابی صریح از واقعیتهای سیاسی است و نه بر اساس خیالات پرهیزگرانه.
ماکیاولی تجربیات بسیاری داشت که الهامبخش بینش او بودند. یکی از این موارد ملاقات با چزاره بورجا بود. ماکیاولی برای مدتی او را تنها امید ایتالیا برای اتحاد در برابر مهاجمین فرانسوی و اسپانیایی میدانست. ( البته که این امر محقق نشد.) در سال 1503، ماکیاولی برای دومین بار در طی یک ماموریت دیپلماتیک با بورجا ملاقات کرد. در طول این برخورد، او یکی دو چیز در مورد مشی بورجا آموخت. زمانی، بورجا با برخی از اشرافزادههای یک شهر مجاور که توسط خانوادهی اورسینی اداره میشد، که اینها دل خوشی از برنامههای توسعه سرزمینی بورجا نداشتند، به مشکل برخورد. بورجا اهالی اورسینی را به شهر سنیگالیا دعوت کرد، تا مذاکرات صلح را انجام دهند و به یک توافق متقابل مناسب دست یابند. آنها به محض اینکه پا به داخل دیوارهای شهر گذاشتند دستگیر و اعدام شدند. دیپلماسی به سبک ایتالیایی، در حدود 1500 پس از میلاد.
اتفاق آگاهیبخش دیگری در شهر چزنا که تحت اشغال بورجا بود رخ داد، سرزمینی که نیازمند آرامش بود. اجازه بدید تا داستان از زبان ماکیاولی بیان شود: «چزاره بورجا، رمیرو د اورکو مردی بیرحم و غیرمنطقی را منصوب کرد و به او اختیار تام داد. در مدت کوتاهی، اورکو منطقه را متحد و آرام کرد… بورجا بهمحض اینکه دستاویزی پیدا کرد، اورکو را سر بریدند و جسد او را یک روز صبح در میدان چزنا بر روی یک بلوک چوبی با یک چاقوی خونین در کنارش به نمایش گذاشتند. توحّش این منظره برای مردم لذتبخش و شوکهکننده بود» (شهریار). بنابراین بورجا ابتدا یکی از یاران خود را مجبور کرد تا کارهای کثیفاش را انجام دهد، زیرا میدانست که این کار باعث خشم مردم میشود. لکن از آنجایی که یک شاهزاده به حمایت مردمی نیاز دارد، بهانهای برای اعدام گماشتهی خود پیدا کرد. بنابراین به مردم آنچه را که میخواستند داد و خشم آنها را منحرف کرد.
جای تعجب نیست که برتراند راسل شهریار را «راهنمای گانگسترها» نامید. همانطور که تیم پارکس در مقدمهای بر ترجمهی کتاب پنگوئن به درستی بیان میکند:«کتاب کوچک ماکیاولی یک تهدید همیشگی بود. به مردم یادآوری میکند که قدرت همیشه برای تصرفکردن است، همیشه این سؤال وجود دارد که چه چیزی را میتوان با زور یا تزویر گرفت، و همیشه، علیرغم همهی مخالفتها با آن، دغدغهی اصلی هر حاکمی همین است.»
ماکیاولی اولین نویسندهی مدرنی بود که به صورت سیستماتیک به اصطلاح سیاست واقعگرا یا «رئالیسم سیاسی» فکر کرده است. از آن زمان، رئالیسم سیاسی تحولات متعددی به خود دیده و مجموعهای چشمگیر از حامیان را جمعآوری کرده است. مسلما اولین فیلسوف تاثیرگذار در این زمینه توماس هابز بود، کتاب او (لویاتان یا جوهر، صورت و قدرت دولت کلیسایی و مدنی ) نیاز به یک حاکم قدرتمند، برای اجتناب از «وضعیت طبیعی» خشونت آمیز را تبیین میکند. به قول هابز؛ ما به هر صورت، به آن رجوع میکنیم. او این وضعیت را به عنوان “جنگ همه علیه همه” توصیف کرده است:
«در چنین وضعیتی جایی برای ابتکار وجود ندارد، چرا که نتیجهی آن نامعلوم است، در نتیجه هیچ تمدنی روی زمین وجود ندارد، بدون نقلوانتقال و استفاده از کالاهای اساسی که ممکن است از طریق دریا وارد شوند، بدون ساختمان کالایی، بدون ابزاری برای جابجایی و حذف چیزهایی که نیاز به نیروی زیادی دارند، بدون دانش روی زمین، بدون محاسبهی زمان، بدون هنر، بدون ادبیات، بدون جامعه، و بدتر از همه، ترس و خطر دائمی از مرگ خشن، زندگی انسانی منزوی، فقیر، زننده، وحشی و کوتاه است.»
خب، آیا کسی پیدا میشود که مقداری از آزادیاش را برای جلوگیری از بروز چنین دنیایی، کنار نگذارد؟ در میان دستاندکاران ماکیاولیسم، این برچسب زنی کاملا منصفانه است، سیاستمداران اوایل دورهی مدرن و معاصر نیز وجود دارند. از کاردینال فرانسوی ریشلیو( شخصیت منفی رمان سه تفنگدار)، تا فریدریش کبیر پادشاه پروس، از کامیلو بنسو کاوور ایتالیایی گرفته تا اتو فون بیسمارک یک پروسی دیگر، و تا مائو تسه تونگ، و شارل دو گل و هنری کیسینجر.
یک راه سقراطی
البته هنوز راه دیگری برای نگریستن به ارتباط میان اخلاق و سیاست، بدون تسلیم شدن در برابر ریاکاری پاپهای رنسانس و سیاستمداران مدرن وجود دارد. این ایده توسط سقراط در قرن پنجم قبل از میلاد مطرح شده است و این ایده به یک شخصیت سیاستمدارِ به دنبال شهرت، وابسته است.
در آتن باستان، سقراط را به عنوان خرمگس مزاحم میشناختند، همیشه قصد داشت به مردم نشان دهد که وقتی در مورد مفاهیم مهمی همچون عدالت ( همانطور که در رسالهی جمهور افلاطون آمده است) یا دینداری ( در رساله اوثوفرون او) صحبت میکنند، واقعا نمیدانند که در مورد چه چیزی دارند صحبت میکنند. اما یکی دیگر از جنبههای اصلی فعالیتهای سقراط از منابعی که اعتبار کمتری دارند استخراج میشود. برای مثال کتاب خاطرات سقراطی اثر کسنوفون دو ماجرا را ارائه میکند که در آن سقراط مشاوره در مورد حرفهی سیاسی را کار خود میداند. بسته به اینکه کسی که با او صحبت میکند مخالف اوست یا مخالفاش.
در یک رویداد، سقراط با برادر بزرگتر افلاطون، گلاوکن جوان دیدار میکند. گلاوکن به دنبال یک منصب سیاسی است و فکر میکند میداند که چه چیزی مستلزم رسیدن به آن است. به نظر میرسد که سقراط به اندازهی کافی قانع شده است، اما طبق معمول شروع به پرسش از همصحبت خود میکند:
خب، گلاوکن، از آنجا که میخواهید خوشنامی کسب کنید، آیا بدیهی نیست که به شهر خود منفعت برسانید؟
مطمئنا اینگونه است.
لطفا کمحرف نباشید، پس؛ برای ما بگویید که آغاز خدمات خود به شهر را چگونه مطرح میکنید…
گلاوکن سکوت اختیار کرد، و ظاهراً برای اولین بار داشت به این فکر میکرد که چگونه شروع کند.( خاطرات سقراطی. کسنوفون)
در یک نقطه گلاوکن به سقراط میگوید که آتن میتواند درآمد خود را با جنگافروزی افزایش دهد. سقراط به این سخن واکنش نشان میدهد:
«برای این که به او توصیه کنیم که با چه کسی بجنگد، باید قدرت شهر ( آتن) و دشمن را شناخت، تا اینکه، اگر شهری قویتر بود، ممکن است یکی به او توصیه کند که به جنگ برود، اما اگر از دشمن ضعیف تر باشد، ممکن است او را از جنگ برحذر کند.
حق با توست.
پس ابتدا قدرت دریایی و نظامی شهرمان و سپس قدرت دریایی و نظامی دشمنان شهرمان را برایمان بگو.
نه، البته که نمیتوانم آنچه که در فکرم است را به تو بگویم.»
سپس سقراط میپرسد که آیا گلاوکن ارزیابی دقیقی از مدت زمان ماندگاری ذخایر غلات دارد، چرا که این ذخایر برای تغذیهی شهر بسیار حیاتی هستند. گلاوکن پاسخ میدهد این کار بسیار طاقت فرسا است، و او تمایلی به انجام آن ندارد. سقراط در این مرحله از گلاوکن انتقاد میکند؛ به او یاد آوری میکند که اگر کسی بخواهد متصدی امورات یک خانواده شود، باید دقیقا برای جزئیاتی که گلاوکن تا کنون در مورد امورات حکومتی از آن غفلت کرده است، خودش را به زحمت بیاندازد. گلاوکن پاسخ می دهد:
خب من میتوانم برای خانوادهی عمویم کاری انجام دهم، البته اگر او به حرفهایم گوش کند.
چه؟ شما حتی نمیتوانید عموی خود را متقاعد کنید، با این حال خیال میکنید که میتوانید همهی آتنیها، منجمله عموی خودتان را متقاعد کنید که به حرف شما گوش دهند؟ گلاوکن، تو را به خدایان قسم مراقب باش( التماس می کنم که مراقب باش)، تا جاهطلبیِ جسورانهات به سقوط منجر نشود! آیا نمیدانید که چه قدر خطرناک است، گفتن یا انجام دادن کاری که نمیدانید؟
ظاهرا که این کار مثمر ثمر واقع شد و گلاوکن رویای خود برای تبدیل شدن به یک سیاستمدار را به تعویق انداخت. درواقع، او هرگز به یک سیاستمدار تبدیل نشد. درعوض، یک سال بعد از این گفتوگو، او در نبرد مگارا، در اوج جنگ میان پلوپونز با اسپارت در سال 424 قبل از میلاد با دلاوری تمام جنگید. همان گونه که سقراط در جمهوری گواهی میدهد او بعدها به یک موسیقی دان شایسته تبدیل شد.
این ماجرا را مقایسه کنید با ماجرای دیگری که سالها بعد در آن خارمنیدس پسر گلاوکن حضور داشت، رخ داد:
«با دیدن او دربارهی گلاوکن… مردی محترم و بسیار تواناتر از سیاستمداران امروزی بود که با این وجود، از سخنرانی در انجمن و شرکت در سیاست خودداری میکرد، سقراط گفت:
به من بگو خارمنیدس، در مورد مردی که میتوانست در بازیهای بزرگ پیروزی به دست بیاورد و در نتیجه خوشنامی برای خودش کسب کند، بر شهرت کشورش در جهان یونان بیفزاید، اما با این حال از شرکت در مسابقات خودداری کرد، چه فکری میکنید؟
به نظر من، باید او را یک بزدل و ترسو بدانیم، البته که این طور است.»
طولی نکشید که خارمنیدس با ناراحتی دریافت که سقراط دربارهی سیاست با او صحبت میکند، و نیرنگ معمول سقراطی را میچیند: «پس، از انجام این وظیفه خودداری نکنید: با جدیت بیشتری تلاش کنید تا به خودتان توجه کنید، و اگر قدرت اصلاح آنها را دارید، از امورات عمومی غافل نشوید». اما در این مورد خاص اوضاع خوب پیش نرفت. خارمنیدس وارد سیاست شد، اما بدشانسی آورد و پس از شکست آتن از اسپارت در جنگ، زیر نظر سی حاکم جبار منصوب شده توسط اسپارت ها به آتن خدمت کرد.
خارمنیدس در نبرد مونیخیا در سال 403 قبل از میلاد درگذشت. این واقعه بر نکتهای تاکید میکند که قرن ها بعد توسط ماکیاولی مورد تحسین قرار گرفت: دولتمرد به مهارت نیاز دارد، اما همچنین به شانس هم نیاز دارد. چزاره بورجا حداقل براساس معیارهای ماکیاولی بسیار ماهر بود، اما در نهایت شانس نیاورد. قویترین حامی او، پدرش، پاپ الکساندر ششم، پیش از آنکه هر دو بتوانند در برنامههای خود پیشرفت چشمگیری داشته باشند، درگذشت.
اما سقراط افزون بر داشتن مهارت و شانس بر عنصر سومی نیز تاکید داشت، فضیلت. این پافشاری در رسالهی آلکیبیادس( اول) بسیار نمود پیدا میکند.( که با وجود تردید هایی در تالیف آن، عموما به افلاطون نسبت داده میشود)
آلکیبیادس دوست و شاگرد سقراط بود. حداقل با توجه به نطق او در رسالهی ضیافت افلاطون، میخواست که دیوانهوار هواخواه او باشد. در زمان محاورهی آلکیبیادس اول، او جوانی بیست ساله، خوشاندام، ثروتمند، پرجذبه و و سرشار از اعتمادبهنفس بود. آلکیبیادس میخواست تغییری در جهان ایجاد کند، از این رو به سراغ سقراط رفت تا در مورد بهترین طریقهی رسیدن به فضیلت از او مشورت بگیرد. اما در طول محاوره به طور فزایندهای آشکار میشود که آلکیبیادس بیشتر به شهرت و خودبزرگبینی علاقهمند است. در یک نقطه سقراط مشکل او را با اصطلاحات صریح بیان میکند:« دریغا! آلکیبیادس، چه وضعیت رنج آوری داری! حتی از بیان آن تردید دارم، اما چون ما هم اکنون تنها هستیم، باید بیان شود. ای بهترین مردان، شما با حماقتی افراطی ازدواج کردهاید، همانطور که عقل و نیز خودتان، خودتان را متهم میکنید. به همین دلیل است که قبل از این که تحصیل کنید به امور شهر میپردازید.»
طبیعتا آلکیبیادس به سخن استاد خود عمل نمیکند و به جای آن از غریزهی خود پیروی میکند. این کار او، به یکی از حیرتآورترین سلسله بلاهای سیاسی در تمام دوران باستان منجر میشود، و با مرگ آلکیبیادس به دست ماموران ایرانی که از طرف اسپارت مامور بودند به پایان میرسد، که نقش مهمی در شکست آتن در جنگ پلوپونز داشت. من کل این داستان نکبتبار را به عنوان بخشی از تصویری بزگتر دربارهی اخلاق و سیاست در کتاب جدیدم، چگونه خوب باشیم: آنچه که سقراط میتواند در مورد هنر خوب زیستن به ما بیاموزد، تعریف کرده ام.
راه سوم سیسرو
در حالی که ماکیاولی معتقد بود که مهارت و شانس و نه فضیلت، یک رهبر خوب را میسازد، سقراط همه چیز را بر روی فضیلت بنا میکند. مارکوس تولیوس سیسرو، خطیب، سیاستمدار و فیلسوف اهل روم، میگوید که هر دوی آنها تنها بخشی از واقعیت را دریافتهاند: یک رهبر خوب نه تنها به شخصیت خوب نیاز دارد، بلکه لازم است بتواند موقعیتهای پیچیده را به واسطهی موازنه و مصالحه ( تعاملات و مداراکردن) به طور عملگرایانه پشت سر بگذارد. به همین دلیل است که سیسرو از دوستش کاتوی کوچک، رواقی سختگیر و آشتیناپذیری که در نهایت به جمهوری روم آسیب زد، انتقاد میکند: « درمورد دوست ما کاتو، که شما او را بیشتر از من دوست نخواهید داشت: اما به هر حال، با نیت خیر و صداقت کامل، او گاهی اوقات به جمهوری آسیب میرساند. او به گونهای صحبت میکند و رای میدهد که گویی در جمهوری افلاطون است و نه در پس ماندهی جمهوری رمولوس»( نامه هایی به آتیکوس). واقعیت این است که همهی ما در پس ماندهی جمهوری رمولوس زندگی میکینم ( رمولوس بنیانگذار افسانهای روم بود). رهبران واقعی درک میکنند که پیروانشان کامل نیستند، و بر همین اساس عمل میکنند. بدون اینکه به زیادهرویهای چزاره بورجا دچار شوند.
سیسرو میدانست که دربارهی چه چیزی دارد سخن میگوید، زیرا که او تمام زندگی خودش را برای نجات جمهوری روم تلاش کرد. او وفاداریهای سیاسی و اهداف کوتاه مدت خودش را تغییر داد تا همیشه نگاهش به هدف نهایی باشد. او این کار را در حالی انجام داد که تلاش میکرد همبستگی شخصیتاش و الزامات فلسفی خود را حفظ کند. در نهایت او نتوانست که جمهوری را نجات دهد، احتمالا به این دلیل که جمهوری دیگر یک الگوی پایدار نبود و بنا بر ضرورت تاریخی باید جای خود را به پادشاهی میداد. یا شاید به این دلیل بود که اکثر اطرافیان او رفتار ماکیاولیستی داشتند، و اشتیاق خود در قدرت و شهرت را به خیر عمومی ترجیح میدادند. آنها میتوانستند از این رفتار خلاص شوند، زیرا که مطالبهی مردم روم از رهبران خود این بود که دست کم تلاش کنند که به همان اندازه که حرف میزنند، با فضیلت عمل کنند.
بیایید ما همین اشتباه را تکرار نکنیم.
