پست شده در 7 شهریور 1399 توسط پایک هانس
۱۰. من شیطان را دیدم (۲۰۱۰)
یک فیلم اکشن و هیجانانگیز کرهای کاملاً وحشیانه؛ جانگ کیونگ چول (چوی مین-شیک) قاتلی سریالیست که زنان جوان و کودکان را بهعنوان قربانیانش میگیرد. یک روز او نامزد مأمور مخفی کیم سو هیون (لی بیونگ هون) را به قتل میرساند. کیم سوگند میخورد که انتقام خواهد گرفت و بهدنبال قاتل سریالی میرود.
احتمالاً کارگردان کیم جی وون از همکار هممیهنش پارک چان-ووک الهام گرفتهاست، شخصی که بهسبب علاقه به انتقام، خشونت و ازبینرفتن صفات انسانی، با او اشتراکاتی دارد؛ وی فیلم «من شیطان را دیدم» را اثری زیبا اما وحشیانه خلق کردهاست. چوی مین-شیک در نقش جانگ کیونگ چول بهعنوان یک شخصیت روانی کاملاً بیاخلاق ایفای نقش میکند؛ شخصی که خون را از زیر ناخنهای شما بیرون میکشد. روش شکار و شکنجة کیم سو هیون و پخش آن در طول فیلم، به همان میزان تاریک و دهشتناک است. آیا چنین پاسخ بهشدت خشن و بیرحمانهای ضرورت دارد؟ این برعهدة بیننده است که تصمیم بگیرد.
9. دوستان و همسایگان شما (1998)
فیلمی با دید بدبینانه و سراسر تیرهبختی به کارگردانی نیل لابیت؛ پیداکردن شخصیتی اخلاقی در این دسته بسیار دشوار است. ما بیشتر جری را با بازی بن استیلر میبینیم که با همسر دوست خوبش ماری (ایمی برنمن) وارد رابطه میشود. این اقدام او زنجیرهای از واکنشها را بهدنبال دارد که تمام زوجها و زن و شوهرهایی را که با هم دوست هستند، درگیر میکند.
هیچکدام از شخصیتها واقعاً دوستداشتنی نیستند. استیلر و آرون اکهارت اساساً رقتانگیزند، اما جیسون پاتریک در نقش کری بهعنوان یک زنستیز، چهرهای وحشتناک از خود نشان میدهد؛ شخصی که بهراحتی میتوانید بهعنوان همسایة سادة خودتان تصورش کنید، درحالیکه متوجه نمیشوید که او چقدر از درون عمیقاً بد و ازنظر روانی نامتعادل است.
«دوستان و همسایگان شما» به بهترین وجه (و حتی بیشتر) نمایانگر فیلمی بدبینانه از وودی آلن است که بزرگسالانی در روابطشان با یکدیگر مانند بچههای کوچک رفتار میکنند. این تقلیدی از فیلمهایی مانند «منهتن» است، اما در لحظات تاریکتر فیلم چه بسا از لحاظ عدم رعایت قوانین اخلاقی به «امتیاز نهایی» برسد؛ خصوصاً صحنهای که بهخوبی توسط پاتریک، اکهارت و استیلر در سونا بازی شده، اما تکاندهنده است. این فیلم بهطورخاص برای تماشاگرانی است که خیلی به انسانها و ارزشمندی آنها اهمیتی نمیدهند.
8. فرشتگان سقوطکرده (1995)
فیلم زیبا اما خشن دیگر، «فرشتگان سقوطکرده»، داستان یک آدمکش حرفهای و همدست زنش را روایت میکند که عاشق میشوند. هر دو شخصیتهایی بحثبرانگیز هستند که با اعمال خشونتآمیز سروکار دارند. «فرشتگان سقوطکرده» درحالیکه شخصیتهایش را دنبال میکند، در برابر پشتصحنة زیست شبانه در هنگکنگ ساخته شدهاست.
کارگردان وونگ کار وای، هنگام خلق این فیلم بهشدت تحتتأثیر عکاسها بود. این موضوع به فیلم یک حس ازهمگسیختگی و پرانرژی میدهد، و با اضافهشدن موسیقی متنی متأثر از سبکهای متنوع مانند تریپ هاپ و رِگِی، درنهایت شما یک فیلم بسیار منحصربهفرد دارید. وونگ کار وای پروایی از نمایش خشونت و کمدی در کنار هم در فیلم دیوانهوارش ندارد، چراکه در واقع داستان آن داستانی عاشقانه است.
7. کلهشق (2011)
«کلهشق» کار اول کارگردان مایکل آر. روسکام و یک فیلم تماشایی است. جکی کشاورز (ماتیاس خونارتس) به خود و گاوهایش مقادیر زیادی هورمون تزریق میکند و درنهایت گرفتار مافیای هورمون در بلژیک هم میشود. یکی از دوستان دوران کودکیاش، دیدریک (جرون پرسیوال)، بهعنوان مأمور مخفی با پلیس دربارة همان مافیا تحقیق میکند.
محور اصلی «کلهشق» شخصیت جکی با بازی خونارتس است. او شخصیتی آسیبدیدهست و در همة سکانسها ضربههای روحی میبیند، خورناتس نقش آن شخصیت را بسیار قوی و فوقالعاده بازی میکند. او علیرغم داشتن ظاهری تنومند و رفتار و حملاتی پرخاشگرانه، شخصیتی آسیبدیده دارد.
معمولاً اینطور نیست که داستان جنایی فرعی یک فیلم ازلحاظ جذابیت کمترین نقش را داشته باشد، اما «کلهشق» بهطور موفقیتآمیزی دقیقاً این کار را انجام میدهد. دنبالکردن جکی و کارهای شیطانی او جذابیت خیلی بیشتری دارد و لکن بعداً بیننده عمق آسیبهای جسمی و احساسی او را درک میکند. این مسئله حتماً فیلم را کمی نامتعادل میسازد، اما این موضوع نباید باعث کاهش بینندگان احتمالی گردد، چون «کلهشق» به معنای واقعی کلمه یک فیلم فوقالعاده است.
6. ناهار عریان (1991)
بیل لی با بازی پیتر ولر، یک نابودگر حشرات است. او بهسبب استعمال پودر حشرهکش خودش و نشئگی توسط آن، بهطور تصادفی همسرش را میکشد. این فیلم با کارگردانی دیوید کراننبرگ بر اساس یک رمان از ویلیام اس. باروز ساخته شدهاست و اغلب بهعنوان یک فیلم نوآر دربارة روانگردانها (یا در واقع همان پودر حشرهکش) به نمایش در میآید.
بیل لی یک ضدقهرمان نسبتاً معمولی است که بهطرز صبورانهای در داستان عجیبوغریب «ناهار عریان» سرگردان است. داستانی که ماشینهایی تحریری شبیه بیگانهها دارد.
«ناهار عریان» تا حدی بر اساس تجربیات زندگی واقعی ویلیام اس. باروز در ارتباط با موادمخدر و کشتن اتفاقی همسرش حین بازی ویلهلم تل ساخته شدهاست. این اتفاقات شخصیت بیل لی را غمانگیزتر میکند.
5. گربة سیاه، گربة سفید (1998)
به نظر میرسد که کارگردان، امیر کوستوریتسا، به شخصیتهایی علاقهمند است با اعتقادات اخلاقی بسیار «آزاد»: این را بهخاطر نقش پارتیزانهایی میگویم که در فیلم «زیرزمین» به دلالهای اسلحه تبدیل شدند و همچنین بهخاطر نقش کودکی کولی که در فیلم «دوران کولیها» به یک مجرم تبدیل میشود. «گربة سیاه، گربة سفید» یک فیلم برای اواخر دوران یوگسلاوی است و به متکو و پسرش میپردازد؛ یک کولی کلاهبردار که در انبار آهن و کالای ضایعاتی زندگی میکند. متکو نقشهای در سر دارد برای بهدستآوردن پول زیاد که درنهایت به گانگسترهای محلی، یک ازدواج، خود پسرش و داستانی با انواع فرازونشیبهای عجیبوغریب مرتبط میشود.
«گربة سیاه، گربة سفید» را میتوان با فیلمهای جنایی از کارگردانانی مانند تارانتینو یا گای ریچی مقایسه کرد، جز اینکه این فیلم را کوستوریتسای کارگردان با چاشنی دیوانگی ساختهاست. این فیلم، نمایش گردشی هیجانی، سریع و خندهداریست همراه با جلوههای عاشقانه و موسیقی متن عالی؛ تمام هرجومرجهایی که در داستان اتفاق میافتد با طیفی گسترده از انواع موسیقی برجسته میشود؛ از موزیکهای زیبا گرفته تا سرگرمکننده، از سبک سنتیتر بالکان مانند سازبادی کولی تا تکنو. پس محکم بنشینید!
4. همدردی با آقای انتقام (2002)
«همدردی با آقای انتقام»، به کارگردانی پارک چان-ووک، شخصیتهای مختلفی را دنبال میکند که همه یا ازلحاظ اخلاقی بحثبرانگیز هستند یا به طرقی دیگر. این فیلم، تصویری خشن و غمانگیز ارائه میدهد، و اولین مورد از سهگانة «انتقام» است. سهگانة انتقام، فیلمهای «همدردی با آقای انتقام»، «پیرپسر» و «همدردی با بانوی انتقام» را شامل میشود.
یکی از کارگران سابق کارخانه، دختر رئیسش را میدزدد تا با پولی که از او باج میگیرد بتواند یک کلیة جدید برای خواهرش بخرد. این عمل، زنجیرهای از وقایع احساسی عجیب و تأسفبار را موجب میشود که این فیلم را به یک فیلم انتقامجویی وحشیانه تبدیل میکند. سختترین قسمتش اینجاست که انگیزههای بیشتر شخصیتهایش، اگر نگوییم قابلاغماض، قابلدرک است، بنابراین مرگ هریک از آنها بهلحاظ اخلاقی یا فیزیکی (یا هر دو) بهشدت شما را تحتتأثیر قرار میدهد. بهخصوص سونگ کانگ-هو در نقش رئیس کارخانه که در اینجا هم مانند همیشه عالی بازی میکند.
کارگردان پارک چان-ووک درحالیکه مقادیر ناخوشایندی از خشونت را نشان میدهد، طبق معمول بهطور متناقضی فیلم را به منظرهای بصری و تماشایی تبدیل میکند. زمانی که تاندون آشیل شخصیتها پاره میشود، او بر زیبایی رنگ خون در آب تمرکز میکند. این کار به فیلم، حس هیپنوتیزم و خوابآوری عجیبی میدهد و آن زمان که شما انتظار دارید کسی آسیب ببیند، بهصورت خشونتآمیزی شما را از خواب میپراند.
3. گزاره (2005)
یک فیلم خام اما زیبا به کارگردانی جان هیلکات که در مناطق دورافتادة استرالیا اتفاق میافتد. کلانتر کاپیتان استنلی (ری وینستون) شخص مجرم، چارلی برنس (گای پیرس) را دستگیر میکند؛ کسی که باید برادرش آرتور (دنی هوستون) را پیدا کند و بکشد، چراکه در غیر این صورت کاپیتان خواهر/برادر کوچکترشان را دار خواهد زد.
به نظر میرسد نیک کیو (بله همان نیک کیو) در نوشتن فیلمنامة این اثر، بسیار از نویسنده کورمک مککارتی الهام گرفتهاست، این فیلمنامه بهطور خاص، درونمایههای مشترک زیادی با کتاب «نصفالنهار خون» دارد، اما بهجای غرب وحشی، در مناطق دورافتادة استرالیا اتفاق میافتد. در واقع کارگردان جان هیلکات، بعداً کتاب «جاده» اثر کورمک مککارتی را برای پخش در سینما کارگردانی میکند. کیو، هیلکات و مککارتی هر سه در علاقهمندی به خشونت مشترک هستند؛ رفتارهایی شیطانی که انسانها میتوانند انجام دهند و چگونگی تأثیرشان بر آنها و محیطشان، یا حتی اینکه چطور محیطی وحشیانه، مردم را افرادی بیمحبت بار میآورد. دنی هوستون نقش آرتور برنس را بازی کرده. او در این فیلم بهطرزی شگفتانگیز و بهقدری بیرحم است که شباهتهایی با شخصیت نمادین «قاضی» در «نصف النهار خون» دارد.
دنیایی که شخصیتها در آن زندگی میکنند، دنیایی خشن است؛ جایی که مردم هنوز بخشی از طبیعت هستند و طبیعت به کسی رحم نمیکند. همسر کاپیتان استنلی (امیلی واتسون) شروع به ساخت پناهگاهی کوچک در بیابان میکند اما مخاطب، تلاشهای او برای ساخت پناهگاه را کاری بیفایده میداند، چراکه زندگی آرام آن مرد در تضاد کامل با طبیعت خشن خود او قرار میگیرد.
2. جادوگر (1997)
«جادوگر» به کارگردانی ویلیام فریدکین شخصیتهای اصلی بحثبرانگیزی را دنبال میکند. آنها در شرایط سختی قرار میگیرند و باید دو کامیون پر از نیتروگلیسیرین را از میان جنگل آمریکای جنوبی رد کنند. این چهار مرد بهدلیل گذشتة مبهمشان در این مخمصه عجیبوغریب قرار میگیرند، اما باید با یکدیگر همکاری کنند تا زنده بمانند.
این فیلم با دقت و با مهارت ساخته شدهاست؛ تمام نیمة اول به معرفی شخصیتهای اصلی، خصوصیات و گذشتة آنها اختصاص داده شدهاست. همهچیز وقتی معنا پیدا میکند که در نیمة دوم فیلم، کارگردان فریدکین، فیلم را به نمایشی پر از استرس و هیجانانگیز تبدیل میکند. بهدلیل پیشینه و استقرار شخصیتها، موقعیتهایی که آنها در آن قرار میگیرند، موقعیتهای حساستری میشوند. شخصیتهای آنها با یکدیگر رقابت میکنند. کارگردان فریدکین میداند که ایجاد و بالاگرفتن تنش در فیلمها روی مخاطب تأثیر میگذارد. به همین سبب، او در طول سکانسهای کلیدی تنشهایی ایجاد میکند که غیرقابلتحملاند.. «جادوگر» شاید یک فیلم هیجانانگیز قدیمی برای چند دهة قبل باشد، اما هنوز هم تا به امروز بهخوبی جایگاهش را حفظ کردهاست.
1. سوختن (2018)
«سوختن» یک فیلم معمایی فوقالعاده و هیجانانگیز است به کارگردانی کارگردان بزرگ کرة جنوبی لی چانگ-دونگ. جانگ-سو (یو آه این) یک مرد جوان درونگراست که بهصورت اتفاقی همکلاسی قدیمیاش (شین های می با بازی جون جونگ-سو) را میبیند و از او میخواهد بعد از اینکه به خارج از کشور میرود، از گربهاش مراقبت کند. زمانی که بازمیگردد، دوستی مرموز و پولدار پیدا کردهاست به نام بن (استیون ین که بهخاطر سریال واکینگ دِد شهرت دارد).
«سوختن» ازاینجهت برتری دارد که شما را در جایگاه ذهنی جانگ-سو (یو آه این) قرار میدهد. او مردی جوان تنها و منفعلی است که شیفتة شخصی خجالتی با نام های می میشود. هنگام تماشای فیلم به نظر میرسد که نگاه او به امور، تنها نگرش منطقیِ ممکن است، و فقط بعداً میتوانید متوجه شوید که در واقع نگرش او چقدر غیرواقعبینانه بوده. این فیلم سرتاسر معمایی و پرتنش است. بیننده مدام دارد حدس میزند که اتفاق بعدی چیست. بهتر است که بیش از این چیزی نگویم، خودتان تجربهاش کنید. حقیقتاً که فیلم فوقالعادهایست!
