در خانه اخلاق پژوهان جوان برگزار شد؛

اخلاق، معنای زندگی و خوشبختی

سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴ ۲۲:۵۲
تصویر حامد مرآتی
حامد مرآتی

شانزدهمین جلسه از سلسله جلسات خانه اخلاق پژوهان جوان در تاریخ سه شنبه ۱۷ آذر برگزار شد. در این جلسه دکتر  محمدرضا بیات، عضو هیأت علمی گروه فلسفه دین دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران، درباره نسبت میان اخلاق، معنای زندگی و خوشبختی ارائه بحث داشتند که خلاصه ای از آن در ادامه خواهد آمد.

مسئله معنای زندگی در مغرب زمین در دو قرن اخیر به عنوان یک مسئله اساسی مطرح شده است. فلاسفه اگزیستانس زودتر به آن پرداختند ولی تحلیلی ها هم در قرن بیستم وارد این گود شده اند. از وقتی که این بحث مطرح شد این خود محل سوال بود که آیا معنای زندگی یک مقوله هنجاری غیر از اخلاق است یا خیر؟ یعنی وقتی ما می گوییم فلانی زندگی اش معنادار است یا بی معناست این به چه معناست؟ اوایل بسیاری بر این نظر بودند که این تعبیر دیگری از زندگی اخلاقی است. یا برخی هم می گفتند وقتی می گوییم زندگی فلانی معنادار یا بی معنا است داریم به یک سری اموری که ماورا  حیطه فهم و درک ماست اشاره می کنیم. شبیه آن چیزی که ما به آن معنویت دینی می گوییم. ولی بسیاری از فیلسوفان تحلیلی به صورت ویژه در این ضمینه کار کرده اند که اثبات کنند یا نشان دهند که معنای زندگی یک مقوله هنجاری جداگانه ای متفاوت از اخلاق است و در همین باب هم نظریه پردازی کرده اند. یعنی آمده اند نظریه هایی را پرورانده اند. اگر چه این بحث در قیاس با مباحث مربوط به زندگی اخلاقی و زندگی توام با خوشبختی طبیعتا جدید بود. ولی تلاش هایی بود که نشان بدهند که زندگی ای می تواند وجود داشته باشد که معنادار است اما لزوما اخلاقی نیست یا لزوما توام با خوشبختی نیست. حال سخن در این است دفاع هایی که شده است را بیان کنیم که به چه تبیینی و به چه بیانی یک زندگی معنادار از سویی متفاوت از یک زندگی اخلاقی است و از سوی دیگر متفاوت و متمایز از یک زندگی توام با خوشبختی است.

دومین سوال هم این است که اگر زندگی اخلاقی متمایز از آن دو زندگی دیگر است، در صورت تزاحم بین ارزش های این زیست جهان ها چه باید کرد؟ در اینکه تزاحم پیدا کنند ظاهرا تردیدی نیست، ولی در موقع تزاحم باهم راه حل چیست و کدام را باید ترجیح بدهیم؟ برای این کار لازم است مقدماتی را عرض کنم تا بتوانیم به بحث و پاسخی که می خواهیم بدهیم نزدیک شویم. اولین نکته ای که وجود دارد این است که ما وقتی می گوییم معنای زندگی حداقل در این ترکیب اضافی meaning of life یا معنای زندگی سه معنا از آن را می توان مراد کرد. یک وقت وقتی می گوییم معنای زندگی منظور ارزش زندگی است. مثلا فلانی زندگی اش معنا دارد یعنی زندگی ارزشمندی دارد. یک وقت یعنی هدف دارد. یک وقت هم منظور این است که زندگی اش کارکرد دارد. یعنی به یک دردی می خورد. مثلا فردی می گوید در این اداره یا دانشگاهی که هستم زندگی معناداری دارم. می پرسیم چرا؟ می گوید چون نقش یا نقش هایی دارم. یا به صورت سلبی می گوید من زندگی بی معنایی دارم، چون بود و نبودم فرقی ندارد و کارکردی ندارم. البته در میان این سه معنا ارزش از همه مهم تر است. یعنی نظریات معنای زندگی حول ارزش اند، بعضی ها موضوعشان هدف است، بعضی ها کارکرد است، ولی وقتی نگاه می کنیم ارزش از همه مهم تر است و حتی به لحاظ کمی هم از همه بیشتر است. یعنی نظریاتی که در باب معنای زندگی گفته شده اند بیشتر در باب ارزش سخن گفته اند. نکته ای که وجود دارد این است که در اخلاق هم حرف از ارزش است. یعنی نظریات اخلاقی هم دارند در واقع ارزش های اخلاقی را تنسیق می کنند و از آن یک تعریفی ارائه می کنند. حالا در انواع نظریات اخلاقی، چه فایده گرا باشیم ، چه وظیفه گرا باشیم چه فضیلت گرا باشیم هرکدام از اینها دارند می گویند چه شرایطی باید وجود داشته باشد که به این ارزش های اخلاقی عمل کنیم یا اگر به آن عمل شد ما درباره آن داوری کنیم. یعنی این نظریات دو فایده دارند: یکی این است که آن چیزی که ما به عنوان شهود اخلاقی شهود می کنیم این نظریات یک نظم و نسقی به آنها می دهند. یک تفسیر وظیفه گرایانه، نتیجه گرایانه یا فضیلت گرایانه ای از آن می کنند. یعنی در حکم راهنمای ما هستند. نکته ی دوم اینکه اگر ما این نظریه را قبول کردیم به کمک آن می توانیم راجع به دیگران داوری کنیم. یعنی اگر خواستیم بگوییم فلان کار غیر اخلاقی است یا اخلاقی است شما از من می پرسید چرا اخلاقی است؟ چرا غیر اخلاقی است و ...؟ من با استفاده از آن نظریه اخلاقی که دارم می توانم از ادعای خود دفاع کنم. در مورد خوشبختی و معناداری هم به همین ترتیب است. یعنی در نظریات خوشبختی هم موضوع ارزش است. که انواع نظریات خوشبختی داریم که در اینجا دیگر وارد آنها نخواهیم شد و آنها را مفروض می گیریم. حال صحبت بر این است که در هر سه مقوله هنجاری عمده نظریه ها موضوعشان ارزش است. حال اگر ما بگوییم ارزش ها در هر سه مقوله به یک معنا است در آنصورت ارزش ها را به یک چیز فروکاسته ایم. ولی در واقع اینگونه نیست و این ارزش ها متفاوت از یکدیگرند. یعنی ما می توانیم به صورت مجزا از زندگی و ارزش های معنادار و زندگی و ارزش های  اخلاقی و زندگی توام با خوشبختی سخن بگوییم. حال بحث بر سر این است که چرا این ها با هم تفاوت دارند؟ درباره تفاوت زندگی توام با خوشبختی با زندگی اخلاقی و معنادار ظاهرا کار سختی نباشد. بدین معنا که شهود ما این نکته را در می یابد که ممکن است کسی زندگی اش توام با رفاه و آسایش باشد اما لزوما زندگی اخلاقی ای نداشته باشد. کما اینکه بالعکسش هم هست. ممکن است ما یک زندگی اخلاقی داشته باشیم اما زندگی توام با خوشبختی و رفاه و آسایشی نداشته باشیم. به همین خاطر است که می گوییم سنخ ارزش در خوشبختی با سنخ ارزش در زندگی اخلاقی و زندگی معنادار متفاوت است. در هر سه از ارزش سخن می گوییم اما سنخ این ارزش ها متفاوت از هم است. اما اصل سخن در مورد سوال دوم است. و آن اینکه ما چگونه بین زندگی اخلاقی و زندگی معنادار و یا به عبارت بهتر بین ارزش اخلاقی و ارزش معنادار تفاوت بگذاریم. دو نوع تبیین از این مطرح شده که هردو را عرض می کنم.

اولین تبیین اینکه در واقع ارزش هایی که می توانند یک زندگی را معنادار کنند اعم از ارزش های اخلاقی اند. شما می دانید ما ارزش های مختلفی در ساحت های مختلف، یا به تعبیر ویتگنشتاینی form of life های گوناگون داریم. ما ارزش های دینی داریم در زیست جهان دینی، ما ارزش های اخلاقی داریم در زیست جهان اخلاقی، ارزش های زیبایی شناختی داریم، ارزش های حقوقی داریم، ارزش های معرفتی (مانند توجیه یا صدق) و... داریم. منظور اینکه ارزش های مختلفی در زیست جهان های متفاوت داریم. حال اگر بخواهیم ارزش های اخلاقی را با ارزش های معنادار یکی بگیریم در واقع لازمه اش این است که قائل شویم تنها ارزش های اخلاقی اند که به زندگی معنا می دهند، در حالی که در واقع اینگونه نیست. یک کسی ممکن است با خلق یک اثر هنری احساس کند زندگی اش معنادار است، در حالی که این یک ارزش زیبایی شناسانه است. یک نفر ممکن است در یک زیست جهان دینی عمل به فرائض دینی و داشتن برخی باور های دینی زندگی اش را معنادار کند. لذا زندگی معنادار اعم از زندگی اخلاقی است. به بیان دقیق تر هر زندگی اخلاقی زندگی را معنادار می کند اما لزوما هر زندگی معناداری اخلاقی نیست، البته نه اینکه ضد اخلاقی باشد یعنی غیر اخلاقی است، یعنی لزوما آن ارزشی که زندگی انسان را معنادار می کند ارزش اخلاقی نیست. البته در اینجا یک نکته مهم هست که بنا به این تبیین خود ارزش معنادار یک ارزش مستقل نیست. یعنی ما اینجا در کنار ارزش های دینی، اخلاقی، زیبایی شناختی، حقوقی و ... ارزش های معنادار نداریم. در واقع عنوان ارزش های معنادار عنوان جامعی است برای تمام این ارزش ها. نکته ای که در این تبیین هست این است که توجه می دهد به اینکه لزوما تنها ارزش های اخلاقی نیستند که زندگی انسان را معنادار می کنند و ارزش های دیگری هم می توانند این نقش را ایفا کنند. این تبیین اول. تبیین دوم این است که بعضی ها مثل رابرت نوزیک می گویند که ارزش های معنادار یک ساحتی از ارزش ها هستند که در واقع فراتر از این سنخ ارزش هایی است که پیش تر برشمردم. مثلا متز می گوید ارزش معنادار آن ارزشی است که در آدمی یک احساس افتخار عظیم را به وجود می آورد. یعنی وقتی آدم واجد آن ارزش می شود در وجودش یک احساس افتخار بزرگ را احساس می کند. نوزیک می گوید ارزش معنادار آن ارزشی است که آدم را از حد و مرز های ارزش های محدود در زندگی خودش فراتر می برد و او را با یک ارزش بزرگتر و ارزشمند تر از خودش مرتبط می کنند. اما اگر ارزشی همچنان در محدوده ارزش هایی که انسان در آن زندگی می کند باشد آن ارزش ها ارزش های معنادار نیستند. اینجا در واقع دارند تفسیری غیر از تبیین اول ارائه می شود. یعنی در واقع می خواهند بگویند ارزش های اخلاقی ارزش های متمایزی هستند. اما اشکالی که به آن وارد می شود این است که اگر هم این تبیین را بپذیریم بالاخره به لحاظ مصداقی باید برای این ارزش های معنادار به یکی از این ارزش های پایه ارجاع داد. چه ارزشی در من احساس افتخار عظیم را بر می انگیزد؟ ممکن است بگویید ارزش های اخلاقی یا ارزش های دینی. یکی دیگر می گوید به نظر من ارزش های زیبایی شناختی در من احساس افتخار را به وجود می آورد. به بیان دقیق تری این تبیین دوم در مقام نظر دارد اینها را جدا می کند اما وقتی به سراغ مصادیق می آییم که کدام ارزش ها در من احساس افتخار بزرگ را به وجود می آورند ماییم و همین ارزش های پایه. ماییم و مجموعه ای از همین ارزش هایی که گفته شد. یعنی این تبیین دوم به لحاظ نظری اندکی پا را فراتر می گذارد اما عملا مسئله را حل نکرده است. در نگاه اول وقتی می گوییم زندگی معنادار اینگونه به نظر می رسد که ارزشی که در زندگی معنادار وجود دارد با ارزشی که در زندگی اخلاقی و ارزشی که در زندگی توام با خوشبختی وجود دارد متفاوت و متمایز است. یعنی گویی ارزش های معنادار چیزهایی جدای از ارزش های اخلاقی و ارزش های زندگی توام با خوشبختی باشند. اما در واقعش چنین نیست.

چند نکته در این تبیین وجود دارد که بایستی گفته شود. یک نکته اینکه زندگی معنادار یک طیفی از ارزش هاست. یعنی می توانیم بگوییم کسی زندگی اش معنادار است و این در حالی باشد که سر طیف یک نوع ارزش باشد و انتهای طیف هم یک نوع ارزش. فایده این حرف آن است که ممکن است کسی بگوید آیا تنها زندگی اخلاقی یا دینی است که می تواند زندگی را معنادار کنند؟ نه لزوما. کسی که با ارزش های زیبایی شناختی هم مشغول است زندگی اش معنادار است. لذا ممکن است کسی بگوید که زندگی معنادار یک زندگی تشکیکی و طیفی است. در این صورت ممکن است برای کسی ارزش های زیبایی شناختی اواسط طیف باشند و ارزش های دینی و ... اواخر طیف. البته در مورد خود ارزش های اخلاقی اختلاف نظر وجود دارد. برخی معتقدندکه ارزش های اخلاقی طیفی نیستند؛ به این معنا که وقتی می گوییم فلانی فعلش اخلاقی است نمی گوییم یک کمی اخلاقی است، یا خیلی اخلاقی است. یک کاری اگر درست بود می گوییم خوب است، دیگر خوب تشکیکی نیست. ما داریم در ادبیاتمان که فلانی اخلاقی تر است، ولی آن به این معناست که در زندگی اش مجموعه کارهای اخلاقی بیشتر است. ولی یک فعل اخلاقی را دیگه نمی توانیم بگوییم یک فعلی اخلاقی است و فعل دیگر اخلاقی تر. خیر. یا درست است یا درست نیست. البته برخی هم خلاف این عقیده را دارند و خود ارزش های اخلاقی را طیفی و تشکیکی می دانند. ولی در هر صورت با این بیان از معنای زندگی می توانیم بگوییم یک کسی زندگی اش معنادار است و هم می توانیم بگوییم معنادار تر است. یعنی از تشکیکی بودنش دفاع بکنیم. این هم تبیین دوم بود. یک نتیجه دیگری را هم می توان گرفت و آن اینکه برخی مثل سوزان ولف می گویند مجموعه یک زندگی معنادار و اخلاقی و توام با خوشبختی اینها یک زندگی برتر و شایسته ی زیستن را تشکیل می دهند. زندگی شایسته ی زیستن یعنی زندگی ای که ارزش این را داشته باشد که آدم برایش وقت صرف کند. آگاهانه در راه بقایش تلاش بکند. چه زندگی ای چنین ویژگی ای دارد؟ گفته شده زندگی ای که معنادار، اخلاقی و توام با خوشبختی باشد. اگر این حرف را بزنیم در واقع اینجا زندگی معنادار را باید به این معنا گرفت. نه به معنایی که ارزشی متمایز از آن ارزش های چندگانه باشد. یعنی در واقع زندگی باید اخلاقی باشد و زندگی اخلاقی می تواند معنادار هم باشد. ولی اگر در کنار این زندگی به واسطه ارزش های دیگر زندگی معنادار باشد آن هم صحیح است. ولی اگر کسی طبق این حرف و طبق این مبنا فقط زندگی اش اخلاقی بود و توام با خوشبختی باید به او گفت که زندگی اش برتر است. چون زندگی معنادار را هم با زندگی اخلاقی به دست آورده است. مگر اینکه کسی بگوید خیر، در زندگی جنبه ها و ارزش های اخلاقی هم برای زندگی معنادار لازم اند. آن وقت او دیگر با این نظریه کنار نمی آید. در واقع در این شرایط ما باید در مولفه های زندگی برتر دست ببریم. مثلا کسی بگوید ارزش های دینی اگر در این مولفه ها نباشد دیگر قابل دفاع نیست و زندگی زندگی برتر نیست. یعنی بخشی از زندگی شایسته زیستن را زندگی حاوی ارزش های دینی درست می کند. خب آنجا این نظریه باید کامل شود. یعنی این حرفی که کسانی مثل متز می زنند اشکال دارد. مگر اینه ما به یک گونه دیگری از این حرف دفاع کنیم و در واقع بگوییم زندگی دینی هم غایتش یک زندگی اخلاقی است. یعنی در واقع ارزش های دینی را ارزش هایی نهایی ندانیم. کما اینکه ما برخی روایات و آموزه های دینی داریم که " انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق"؛ یعنی در واقع در ذهنمان این باشد که حتی اگر کسی بگوید پس ارزش های دینی کجای این زندگی شایسته زیستن است به او بگوییم ارزش های دینی مقدمه ای هستند برای تحقق ارزش های اخلاقی. اگر اینگونه دفاع کنیم توانسته ایم از نظر متز و سوزان ولف نیز دفاع کنیم. البته در اینجا و در پاسخ به این انتقاد دو راه وجود دارد. یک راهش این است که ارزش های دینی را هم به آن مولفه ها اضافه کنیم و راه دیگرش این است که بگوییم ارزش های دینی در واقع ارزش های غایی نیستند و ارزش های مقدمه ای هستند. اما ارزش های دیگر مثل ارزش های اخلاقی ارزش هایی غایی اند. یعنی اگر کسی زندگی اخلاقی داشت این زندگی اخلاقی برای چیز دیگری نیست و خود مطلوب بالذات است. ولی زندگی و ارزش های دینی را عمل می کنیم که چه بشود؟ ممکن است کسی بگوید که من زندگی دینی می کنم که به زندگی اخلاقی برسم. این فرد می تواند با کفایت آن سه مولفه کنار بیاید. اما اگر کسی ارزش های دینی را ارزش هایی بالذات و غایی در نظر داشته باشد راه این است که ارزش های دینی را هم به آن سه مولفه دیگر زندگی شایسته زیستن اضافه کند.

لذ تا به حال به این نتیجه رسیدیم که زندگی توام با خوشبختی متفاوت از زندگی معنادار و زندگی اخلاقی است، البته با توضیحاتی که عرض شد. اما پرسش دوم این بود که اگر این ارزش ها را جدای از هم بدانیم آیا این ارزش ها امکان تزاحم دارند؟ البته امکان تعارض ندارند زیرا ما می توانیم به صورت نظری فرض کنیم کسی را که هم زندگی اش معنادار باشد و هم اخلاقی و هم معنادار. اما آیا ممکن است که اینها با هم تزاحم داشته باشند و در مقام عمل نتوان آنها را باهم جمع کرد؟ بله چنین چیزی ممکن است. مثلا خیلی از مواقع زندگی با رفاه و آسایش با زندگی اخلاقی ناسازگار است. در اینکه در این مواقع کدام را ترجیح دهیم به نظر می رسد شهود ما زندگی اخلاقی را ترجیح می دهد. اما مشکل در موارد دیگر است. مواردی که زندگی اخلاقی و زندگی معنادار باهم تزاحم پیدا می کنند. یعنی در مواردی که سبب معناداری زندگی چیزی غیر از اخلاق باشد. مثلا به کسی می گویند که برای شما این امکان فراهم شده که به یک بورس مطالعاتی بروید و این فرد احساس می کند که رفتن به این بورس مطالعاتی باعث معناداری زندگی این فرد می شود. یعنی این ارزش در اینجا یک ارزش علمی است. اما رفتن به این بورس مطالعاتی با یک ارزش اخلاقی دیگری در تعارض است. مثلا والدین این فرد راضی نیستند که او به این بورس و سفر برود و یا مثلا او نتواند همسر و فرزندان خود را به این سفر ببرد و آنها از این دوری دچار گرفتاری شوند. در اینجا باید چکار کند؟ آن چیزی که روشن است این است که ما نمی توانیم بر اساس اهمیتی که هرکدام از این ارزش ها در زیست جهان خودشان دارند استدلال کنیم. یعنی نمی توان گفت چون در زیست جهان مثلا دینی این ارزش ارزش مهمی است پس اگر تزاحمی با ارزش های اخلاقی داشت ارزش های اخلاقی مهم تر نیستند. یعنی ملاک هایی که برای داوری در یک زیست جهان به کار می رود به کار داوری بین ارزش های زیست جهان های دیگر نمی آید و ما به ملاک ها و معیارهایی نیازمندیم که بیرون از این زیست جهان ها کار داوری بین آنها را انجام دهند. البته ممکن است اگر کسی ویتگنشتاینی فکر کند بگوید ما اصلا چنین ملاک ها و معیار هایی بیرون از زیست جهان های مختلف نداریم. اگر اینگونه نباشد می توان گفت ما یک ملاک ها و معیارهایی برای داوری داریم. آنموقع است که هر کسی بایستی بر اساس آن ملاک ها و معیار ها اهمیتی که به این سنخ ارزش ها می دهد را داوری کند. البته نه داوری ای بر اساس میل و احساس بلکه به صورت آبجکتیو و در مقام نظر باید تکلیفش را روشن کند که در مجموعه ارزش ها کدام ها اولویت دارند. آیا ارزش های اخلاقی اولویت دارند؟ آیا ارزش های دینی اولویت دارند؟ یعنی باید رتبه بندی یا نظامی برایش بچیند که در آن این اولیت ها برایش مشخص شده باشد. اگر نتواند تکلیف این اولویت ها را مشخص کند دچار سردرگمی خواهد شد.  البته در عمل و در بسیاری از مواقع اینگونه نیست که انسان ها فقط بحث نظری را لحاظ کرده باشند، بلکه بر اساس خصلت ها و شاکله روانی، شخصیت خودشان یا حتی معیار های بیرونی مثل معیار های پذیرفته شده اجتماع و امثالهم تصمیمشان را می گیرند. یعنی بحث ما این نیست که آدمها در مقام عمل چگونه تصمیم گیری می کنند؛ بحث ما این است که وقتی می خواهیم از اولویت داشتن یک ارزش دفاع کنیم کدام یک از این ارزش ها تقدم دارند که این بحث مشکلی است. به این معنا که جای بحث دارد که میان این ارزش ها دست به داوری بزنیم و بگوییم که مثلا ارزش های اخلاقی دارای اولویت اولند، یعنی انسان اگر بخواهد کاری کند که مستلزم این باشد که یک ارزش اخلاقی پایمال شود و نادیده گرفته شود آنموقع دیگر آن کار جایز نیست.

به طور خلاصه و در مجموع می توان گفت که ما بایستی از این انگاره تمایز میان زندگی معنادار، زندگی اخلاقی و زندگی توام با خوشبختی دفاع کنیم، ولی با یک تبیینی، با این تبیین که ما یک ارزش متمایزی غیر از ارزش هایی که می شناسیم و نام برده شد به عنوان ارزش معنادار نداریم. یعنی اینطور نیست که ارزش های اخلاقی را داریم و در کنار این ارزش ها ارزش های معنادار را داشته باشیم. یعنی ارزش های معنادار مَقسم سایر ارزش هاست که می توانند معنادار و معنا بخش باشند. نکته دیگر اینکه اینها با یکدیگر تعارض ندارند ولی می توانند تزاحم داشته باشند. و اینکه در این تزاحم های احتمالی چه باید کرد بر می گردد به دیدگاه فراتر و ارزش داوری ای که انسان نسبت به جایگاه این ارزش ها نسبت به هم دارد. البته راجع به این سوال دوم موقعیت های انسان ها هم به لحاظ معرفتی دخیل است. این ها بحث های جدی ای است که گفته شده اگر کسی نتواند در مقام عمل دست به چنین اولویت بندی هایی بزند به لحاظ شخصیتی دچار مشکل خواهد شد. به بیان دیگر برخی از کسانی که به لحاظ روحی و روانی دچار مشکل شده اند یکی از تبیین هایش می تواند این باشد که در مقام عمل نتوانسته اند میان این ارزش ها یک نوع داوری کنند و از چیزی که در مقام عمل مقدم داشته اند به لحاظ نظری هم دفاع کنند.

جایگاه موضوعی: 

نظرات

تصویر ل. سيروس
بالا
+۲۹۹
اينكه انسان در هنگام تزاحم سه حالت از زندگي يعني زندگي سرشار از لذت(كه شما در متن از كلمه خوشبختي)استفاده كرديد) و زندگي معنادار و زندگي اخلاقي كدام را انتخاب كند بستگي به موقعيت زماني و مكاني انسان در لحظه انتخاب داردكه وزن كدام حالت در آن موضوع خاص برايش بيشتر است و طالب كدام شرايط است يعني تابعي است از بلوغ رواني و شخصيتي شخص با توجه به ظرف زماني و مكاني و نميتوان با اين موضوع به صورت مطلق و فرمولايز نگريست